تبليغاتX
محمد جواد جزینی

محمد جواد جزینی

نویسنده ومنتقد ادبیات داستانی


نوشته: مگان ناتال سيرز
مترجم: ژاله نويني

اولين جشنواره بين‌المللي كتاب كودك در كرمان در ايران برگزار شد. در اين جشنواره نويسندگان، تصويرگران، دبيران، كتابداران، تهيه كنندگان برنامه‌هاي تلويزيونيِ كودكان، مترجمان ادبي، فيلم سازان، منتقدان و ناشران به منظور شركت در سخنراني‌ها، بحث‌ها، ميزگردها، نمايش‌ها و جستجوي كتاب گرد هم آمده بودند.
اولين تصوير بعد از پوستر جشنواره، عكس حسين ابراهيمي (اِلوند)، مؤسس و مدير مسؤل خانه ترجمه براي كودكان و نوجوانان در تهران است كه تا به حال جوايز متعددي براي ترجمه كتاب‌هايش دريافت كرده است. اِلوند كتاب مرا به نام "معماي بافته شده آناهيتا" نقد كرده است. ماجراي اين رمان در قرن نوزدهم در ايران اتفاق مي‌افتد. اِلوند مرا به ايران دعوت كرد و همراه همكارش پيروز قاسمي با دسته‌اي گل سرخ در سحرگاه روز 28 فوريه در فرودگاه به من خوش‌آمد گفت. من با دو مترجم ديگر از خانه ترجمه به نام‌هاي ژاله نويني و رضا نجفي ملاقات كردم. عكس اين دو نفر بعد از عكس اِلوند قرار گرفته است. سه نويسندة كودك و نوجوان ديگر نيز به اين جشنواره دعوت شده بودند. درعكس بعدي به ترتيب از چپ به راست جميله گوين از انگلستان و دونا جو ناپلي از آمريكا را مي‌بينيد و سونيا نمير از فلسطين و من هم در عكسِ بعدي هستيم.
در تهران ما از كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان ديدن كرديم. اين مؤسسه مركز تبليغات هنري است. يكي از چهارصد مركزي كه كودكان در آن مي‌توانند هنرهاي بصري، انيميشن، فيلم سازي، عروسك گرداني،تصويرگري كتاب‏، سفالگري‏، آواز خواني، موسيقي، كاردستي و چيزهاي ديگر را آموزش ببينند. فيلم ساز ايراني، محسن مخلباف كه فيلم‌هاي گبه و سفر به قندهار او در ايالات متحده اكران شد مي‌گويد فيلم سازي را از اين مؤسسه آغاز كرده است.
در اين شهر آرام با جمعيتي حدود هفده ميليون نفر كه از خيلي جهات شبيه سالت ليك سيتي يوتا است با كوه‌هاي پوشيده از برفي كه شهر را احاطه كرده‌، چند دانشجو از ما براي مصاحبه دعوت كردند. سؤال‌هاي آنها در بارة آثار ما‏، دويستمين سالگرد تولد هانس كريستين اندرسن و نقش اسطوره و افسانة پريان در ادبيات معاصر كودكان بود.
همچنين در تهران ميزبانان، ما را به موزه آبگينه، موزه ايران باستان و موزه فرش بردند.
بعد كاتارينا ورزي و جواد جزيني به ما ملحق شدند. آنها نيز مترجم و نويسندگاني از خانة ترجمه بودند و همين‌طور مهدي حجواني كه نويسنده، منتقد و دبير شوراي نويسندگان كودك و نوجوان است نيز به جمع ما پيوست. همه ما به اصفهان پرواز كرديم و در آن شهر به ديدن مسجد امام و دو پل تاريخي رفتيم. نام يكي از اين دو پل سي و سه پل است؛ فكر مي‌كنم به دليل سي و سه تاق ضربي‌اش به اين نام خوانده مي‌شود. غروب‌ها عده‌اي زير پل‌ آواز مي‌خوانند و مردم براي شنيدن آوازشان در آنجا جمع مي‌شوند. به من گفتند كه مضمون آوازها عاشقانه و يا غم انگيز هستند. تك خواني‌هاي آنها مرا به ياد آوازهاي سنتي ايرلند كه در غرب ايرلند خوانده مي‌شود انداخت. زير اين پل‌ها نيز اتاق‌هاي فرش شده و راحتي براي كشيدن قليان وجود دارد. چون جواد جزيني اهل اصفهان بود مأموريت گرداندن ما را در شهر به عهده گرفت. او با مؤذن مسجد صحبت كرد و اجازه بالا رفتن ما را از مناره‌اي با قدمت چند صد سال گرفت. سر و صداي زيادي بلند شده بود كه از آن مناره تاريك با پلكاني كه نصفشان از بين رفته و خرد شده بودند، بالا نرويم. اما وقتي به بالاي مناره رسيديم عجب منظرة زيبايي از شهر ديديم.
بر اساس برنامة از قبل تنظيم شده، بعد از اصفهان ما را به بم بردند. مكاني كه قلعة گِلي باستاني در اثر زلزله شديد سال 2003 به شدت آسيب ديده و در حدود سي هزار نفر از مردم شهر بم در آن زلزله مرده بودند. پايين اين صفحه لينكي براي اطلاعات بيشتر درباره بم و زنان امدادگر گذاشته‌ام. در اسلايدها دو عكس وجود دارد كه در يكي از آنها زني با چادر سياه مشغول كشيدن پوستر براي جشنواره كتابي كه در بم برگزار شد، است و ديگري عكس فروشگاه بزرگي است كه براي غرفه‌هاي نمايشگاه ساخته بودند. ناشران ده هزار جلد كتاب به مدارس، كتابخانه‌ها و كودكاني كه از نمايشگاه بازديد مي‌كردند و چهل هزار جلد كتاب به استان هديه كردند. در طول جشنواره اولين كتابخانه كودك در استان كرمان افتتاح شد.
بيشتر جشنواره در شهر كرمان كه به فاصلة دو ساعت در شمال بم واقع شده است، برگزار شد. اطراف ساختمان دولتي جشنوارة كتاب كودك كرمان پر بود از پرچم‌هاي نمايش كتاب، با كودكان و فيل‌هايي كه در آن‌ها در اهتزاز بودند. در طول پياده روهايي كه آموزگاران با گروه‌هاي دانش‌آموزان براي بازديد كتاب‌ها مي‌آمدند تعداد زيادي بادكنك گذاشته بودند. هزاران خانواده براي ديدن و خريد كتاب در ميدان بزرگي كه انباشته از كتاب‌هاي 110 ناشر بود،‌ جمع شده بودند. عكس‌هاي بعدي در شب از غرفه كتاب گرفته شده و در آن كاوه مستشاري (سمت چپ)، مترجم خستگي ناپذير و كاملاً شوخ ما را مي‌بينيد كه در حال گفتگو با ناشر نسخه فارسي كتاب دونا جو ناپلي به نام (Beast) است.
در جشنواره من افتخار ملاقات با نويسنده معروف ايراني ”مرادي كرماني“ را داشتم. آثار او جوايز بسياري از ايران و اروپا را به خود اختصاص داده است و بعضي از داستان‌هايش در مجله كريكت (Cricket Magazine) چاپ شده است. يك عكس هم از ايشان كه كنار اِلوند ايستاده است در اين مجموعه عكس گنجانده‌ام.
خلاقيتي كه در طراحي صحنه به كار برده بودند شگفت‌انگيز بود. كرباسي نقاشي شده كه قلعة باستاني بم را نشان مي‌داد پشت صحنه آويخته شده بود. تريبون سخن وران از شيشه ساخته شده بود و تمام چيزهايي كه كف صحنه را تزئين كرده بودند مثل فواره‌ها، ساختمان‌ها و حيوانات همه از شيشه بودند.
به جز نمايش تحسين برانگيز افرادي كه در اين جشنواره شركت كرده بودند- حداقل نيمي از آنها- متوجه شدم كه چشم انداز ادبيات كودك در ايران نقاط اشتراك زيادي با ادبيات كودك ما دارد. سخن وران نگران اين مطلب بودند كه مطالعه بعد از تلويزيون، بازي‌هاي ويدئويي و اينترنت جاي دارد. آنها مسائل سخت اجتماعي مانند روابط جنسي، ازدواج، طلاق و كودك آزاري و چگونگي برخورد با اين موضوعات در ادبيات كودك را مورد بررسي قرار دادند. آنها در بارة لزوم مطالعه، بخصوص ترجمه ادبيات خارجي براي دسترسي به ادبيات دنيا صحبت كردند. به من گفته شد كه حداقل بيست در صد كتاب‌هاي كودك چاپ شده در ايران ترجمه كتاب‌هاي خارجي است. در بازار كتاب بزرگسالان، رمان‌هاي ترجمه شده خارجي حداقل ده برابر رمان‌هاي ايراني است. در مقايسه، در ايالات متحده فقط سه درصد كتاب‌هاي چاپ شده كتاب‌هاي ترجمه شده‌اند. اين نشان مي‌دهد كه ايرانيان بسيار ديد وسيعتر و دنيايي‌تري نسبت به آنچه رسانه‌ها به ما القاء مي‌كنند، دارند- بخصوص با استفاده رايج از كلمه ”سركوب كننده“ كه در تمام تيتر‌هاي مربوط به ايران ديده مي‌شود. اما مردم خلاق و مشتاق يادگيري كه من در ايران ملاقات كردم تصوير ديگري را به من نشان دادند.
در آخرين عكس اين مجموعه من كنار سه زن نويسنده و مترجم از اعضاي خانه ترجمه نشسته‌ام. از سمت چپ به راست شيدا رنجبر، من، پروين جلوه نژاد و شقايق قندهاري را مي‌بينيد. از آشنايي با اين خانم‌ها و افراد ديگر خوشحال شدم. لطفاً وب سايت مرا هر چند وقت يكبار ببينيد چون اميدوارم از اين افراد و ساير نويسندگان ايران كارهايي دريافت كنم.
از علاقة شما متشكرم!براي ديدن عكس‌هاي بيشتر از ايران و مردمش، و براي پيدا كردن چيزهاي بيشتر و بازتاب سفر من به آدرس زير مراجعه كنيد:
Bam Earthquake/Ancient Silk Road Citadel/Women's Relief Projects and Landscape, Architecture, and People of Iran (coming soon)
www.meghannuttallsayres.com
+        | 

 در ميان آشفته بازار نشر كتاب و در تنگناى طلسم تيراژهاى دو تا سه هزار تايى كتاب‏هاى ادبيات داستانى، آثارى هم هست كه بارها و بارها تجديد چاپ شده‏اند.

 براساس اطلاعات «خانه كتاب ايران» رمان‏هاى پرفروش در بين سال‏هاى 1370 تا 1384، آمار جالب توجهى دارد.

 در طى چهارده سال (1384-1370) چهارده هزار و صد و سه عنوان كتاب ادبيات داستانى منتشر شده است. كه تنها 216 عنوان آن بالاى ده نوبت چاپ شده است.

 طبق اين آمار، رمان «بامداد خمار» نوشته فتانه حاج‌سيد‌جوادى با سى و هشت نوبت چاپ در يك دوره ده ساله (1384-1374) در رتبه اول قرار دارد؛ و بعد از آن رمان «چراغ‏ها را من خاموش مى‏كنم» نوشته زويا پيرزاد در يك دور پنج ساله (1384-1380) با بيست و دو نوبت چاپ در رتبه دوم قرار مى‏گيرد.

 رتبه سوم نيز از آن زن داستان‏نويسى ديگريست به نام نازى صفوى كه با رمان «دالان بهشت» در يك دوره شانزده ساله (1384-1378)، بيست‏و دونوبت چاپ شده است.

 جالب است كه صدرنشينان اين جدول همه از زنان داستان‏نويس معاصر هستند.

 در رتبه‏هاى بعدى رمان «باغ مارشال» نوشته حسن كريم‏پور است كه در يك دوره هشت ساله (1384-1376) نوزده بار تجديد چاپ شده است.

 رمان‏هاى «پريچهر»، «وجدان»، «ياسمين» و «شب سراب» به ترتيب در رديف‏هاى بعدى قرار دارند، كه در يك دوره هفت ساله هر كدام، هفده، هيجده بار تجديد چاپ در اين جدول قرار گرفته‏اند.

 از ميان سى عنوان رمان پرچاپ اين سال‏ها، شانزده زن، داستان‏نويس و تنها چهارده مرد حضور دارند.

 در طول اين سال‏ها فهيمه رحيمى صاحب بيشترين عنوان كتاب پرتيراژ بوده است. هشت كتاب او جزء سى عنوان كتاب پرتيراژ چهارده ساله گذشته قرار دارد.

 پس از او آثار نسرين ثامنى و مرتضى مؤدب‏پور و محققى جزء پرفروش‏ترين آثار داستانى اين سالها به حساب مى‏آيند.

 در فهرست پرفروش‏ترين كتاب‏هاى اين در چهارده ساله تنها چند نام آشناى ادبيات داستانى ديده مى‏شود. اسامى كسانى چون سيمين دانشور با رمان «سووشون»، هوشنگ گلشيرى با رمان «شازده احتجاب» و غلامحسين ساعدى با مجموعه داستان «عزاداران بيل» و دولت‏آبادى با رمان «كليدر».

 البته اين اسامى در رتبه‏هاى سى و پنجم به بعد جاى دارند.

 ده اثر رتبه‏هاى نخست اين فهرست به آثارى اختصاص دارد كه در عرف محافل ادبى از آنها با عنوان آثار عامه‏پسند، پاورقى و بازارى نام برده مى‏شود.

 اگر چه برخى از منتقدان ادبى اعتقاد دارند كه نمى‏توان اصطلاح پاورقى را درباره همه اين آثار به كار برد. به طور مثال گروهى از منتقدان رمان «چراغ‏ها را من خاموش مى‏كنم» زويا پيرزاد را در رده آثار عامه‏پسند جاى نمى‏دهند. اما در قرار گرفتن ديگر آثار مثل «بامداد خمار»، «دالان بهشت»، «باغ مارشال»، «وجدان»، «ياسمين» و ديگر آثار فهيمه رحيمى و نسرين ثامنى و... ترديدى وجود ندارد.

 با وجود تفاوت‏هاى آشكارى كه سه اثرى كه در رتبه‏هاى نخست قرار مى‏گيرند (چراغ‏ها را من خاموش مى‏كنم، بامداد خمار، دالان بهشت» شباهت‏هاى قابل توجهى هم وجود دارد.

 اولين شباهت، مربوط به قالب اثر است. هر سه كتاب رمان‏هايى با حجم متوسط چهارصد صفحه‏ هستند.

 نويسندگان اين آثار همه از جمله زنان داستان‏نويس هستند. در هر سه اثر زن‏ها راوى داستان‏ها هستند. زنى در آستانه ازدواج و ترديدها در انتخاب مضمون اصلى اين داستان‏ها را تشكيل مى‏دهد. تفاوت‏هاي طبقاتى بين دختر و پسر هم يكى از اجزاء ساختار طرحى اين رمان‏هاست.

 «بامداد خمار» در دوران حكومت رضا شاه رخ مى‏دهد. اما دختر عاشق پيشه‏اى كه داستان را روايت مى‏كند در بند مسائل اجتماعى دوران نيست.

 در رمان «چراغ‏ها را من خاموش مى‏كنم» كلاريس، زنى ارمنى تبار از طبقه‏اى مرفه با دو دختر و يك پسر و شوهري با تمايلات سياسى، به مردى علاقمند مى‏شود.

 در «دالان بهشت» هم دخترى كه در يك محيط سنتى پرورش يافته به پسر همسايه علاقه‌مند مى‏شود كه اهل فعاليت‏هاى سياسى هم هست.

 اگر چه در رمان چراغ‏ها را ... نوعى عشق ممنوع دستمايه داستان است، اما در دو رمان ديگر عشق متعارفى سامان مى‏گيرد.

 پايان‏بندى دو رمان دالان بهشت و بامداد خمارها شباهت‏هايى با هم دارند در دالان بهشت، دختر پس از جدايى از همسرش و تجربه يك زندگى مجردى باز با همان مرد ازدواج مى‏كند. و در بامداد خمار نيز محبوبه پس از مرگ تنها فرزندش به خانه پدر باز مى‏گردد و با منصور ازدواج مى‏كند. در حاليكه مضمون اولى معشوق بتى از دست داده را دوباره به دست مى‏آورد و در دومى «معشوق آن بتى نيست كه در ذهن دارد».

 طرح هر سه رمان بر مثلث عشقى شكل مى‏گيرد. دو مرد و يك زن و يا يك زن و دو مرد. زمان رخداد رمان بامداد خمار در دوران حكومت رضا شاه اتفاق مى‏افتد. رمان چراغ‏ها را ... مربوط به دوران شاه است و دالان بهشت به دوران زندگى ما نزديك‏تر است.

 در پس زمينه همه رمان‏ها مردهايى سياسى هستند و زن‏هاي عاطفى و دور از اين مسائل به زندگى خود ادامه مى‏دهند.

 البته ممكن است شباهت‏هاى ديگرى را در جزئيات طرح، پرداخت و پايان‏بندى اين آثار بتوان نام برد. اما به آن معنا نيست كه اينها طرح و ساختمان داستاني يكسانى دارند.

 احتمالاً و يقيناً اين شباهت‏هاى ذكر شده اتفاقى نيست. وقتى برخى اين ويژگى‏ها را با مولفه‏هاى آشناى داستان‏هاى عامه‌پسند كنار هم مى‏گذاريم با وجود تفاوت‏هاى عمده تكنيكى كه ميان اين آثار وجود دارد شباهت‏هاى غيرقابل انكارى به دست مى‏آيد.

 مدتهاست كه در ميان اهالى ادبيات اين دغدغه وجود دارد كه راز پرخوانندگى برخى از آثار چيست؟

 اگر چه برخى پژوهشگران تلاش كرده‏اند اين مولفه‏ها را تحليل كنند. اما به نتيجه روشنى نرسيده‏اند.

 البته نبايد از ياد برد كه در طول تاريخ داستان‏نويسى ايران مسأله داستان‏هاى عامه‌پسند و داستان‏هاى تحليلى همواره وجود داشته است.

 برخى از منتقدان، داستان‏هاى پاورقى را آثار مبتذلى تعريف مى‏كنند كه باعث تحميق خوانندگان مى‏شود و معيارها و ارزش‏هاى هنرى را بى‏رنگ مى‏كنند. اما در مقابل اين نظريه گروه ديگري از منتقدان ادبى اعتقاد دارند كه داستان‏هاى عامه‏پسند، پل بين خواننده غير‌حرفه‏اى و ادبيات حرفه‏اي هستند.

 على‏رغم آنكه منتقدان ادبى همواره نويسندگان داستان‏هاى عامه‏پسند را جدى نمى‏گيرند و به شرح نفى ارزش‏هاى هنرى آثار آنها مشغول هستند؛ ولى واقعيت آن است كه اين آثار وجود دارد و خوانندگانى با اشتياق آنها را مى‏خوانند.

 حسن ميرعابدينى در تحليل‏گونه داستان‏هاى عامه‏پسند مى‏گويد: «راه‏حل در ناديده گرفتن يا نفى پاورقى‏ها نيست، بلكه بايد كوشيد - به قول گلدمن - پيوند ميان ساخت‏هاى ذهنى پاره‏اى از گروه‏هاى اجتماعى و ساخت‏هاى اثر هنرى را كشف كرد.»

 از آنجا كه در تاريخ ادبيات داستانى ما، زنان نقش كمرنگى داشته‏اند، حضور داستان‏نويسان زن در سالهاى اخير وخصوصاً برخى آثار آنهاكه توجه عموم خوانندگان را به خود جلب كرده است، جاى تحليل و بررسى دقيق‏ترى دارد.

رزاليند مايلز نويسنده كتاب «زنان و رمان» در روى آورى زنان به نوشتن مى‏گويد دليلش اين است كه «كاغذ كالايى ارزان» است.(5)

 ويرجينيا وولف در كتاب «اتاقى از آن خويش» در بيانيه پرآوازه‏اش در سال 1929 مى‏گويد:

 «به او [زنهاى نويسنده] صد سال ديگر مجال دهيد... اتاقى از آن خويشتن و هر سال پانصد ليره پول در اختيارش بگذاريد. بگذاريد كه حرف دلش را بزند و نيمى از آنچه را كه اينك بر نيش قلمش مى‏آيد بيرون ريزد. آن‏گاه خواهيد ديد... در قرن ديگر، كتابى بهتر خواهد نوشت.»

 

 

 

 1- گزارش شوراى بررسى و سياست‏گذارى ادبيات داستانى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى

 2- حاج سيد جوادى، فتانه، بامداد خمار. البرز

 3- پيرزاد، زويا، چراغ‏ها را من خاموش مى‏كنم. مركز

 4- صفوى، نازى، دالان بهشت، ققنوس

 يرعابدينى، حسن، صدسال داستان‏نويسى ايران، چشمه

 6- مايلز، رزاليند، زنان و رمان، روشنگران و مطالعات زنان

 7- وولف، ويرجينيا، اتاقى از آن خويشتن، قطره 

 

+        | 

اگر توليد كتاب مناسب براى كودكان و نوجوانان را هدف اصلى دست اندركاران كتاب كودك و نوجوان به حساب بياوريم، مهمترين وظيفه نقد ادبى در اين حوزه بررسى عوامل تاثيرگذار بر كميت و كيفيت توليد كتاب خواهد بود.از همين ابتدا مى توان عوامل تاثيرگذار را به دو گروه عوامل درونى و بيرونى تقسيم كرد. منظور از عوامل درونى زنجيره توليد كتاب از پديدآورنده تا نشر كتابا است.عوامل بيرونى هم مجموعه اى از عوامل است كه اگر چه ظاهراً در زنجيره توليد قرار نمى گيرند اما تاثيرات آن بر فرايند توليد كتاب چشمگير است.سر حلقه فرايند توليد كتاب كودك و نوجوان پديدآورندگان هستند. پديدآورندگان طيف متنوعى از فعالان اين عرصه همچون نويسندگان، مترجمان و حتى تصويرگران كتاب كودك را شامل مى شود.
اصلى ترين مشكل اين حوزه سهل و ممتنع بودن فعل نوشتن براى بچه ها است. اين باور ناصواب كه نوشتن براى كودكان و نوجوانان راحت تر از عرصه هاى ديگر است، باعث شده است كه بسيارى از نويسندگان با اندك تجربه و تخصص در اين حوزه ذوق آزمايى كنند.در حوزه ترجمه هم وضعيت به مراتب بدتر از تاليف است. ترجمه كتاب كودك و نوجوان به دليل حجم كم متن، سادگى زبان و ساخت، اشتياق بسيارى را براى آزمودن بخت خويش تحريك مى كند.
ناشران غيرحرفه اى نيز در ايجاد چنين اشتياقى در ذهن مترجمان تازه كار بى تاثير نيستند. گاهى ناشر براى استمرار فعاليت هاى خود و شايد حتى جلب حمايت هاى دولتى و... به چاپ كتاب ترجمه اى براى كودكان و نوجوانان اقدام مى كند.از آنجا كه قانون «كپى رايت» هم در ايران لازم الاجرا نيست، ناشر با اندك حق الترجمه اى كه به مترجمان جوان مى دهد يا نمى دهد و با استفاده از تصاوير و صفحه آرايى آماده، كتاب مورد نظرش را با كمترين هزينه چاپ مى كند.عدم تسلط بر زبان مبدأ و مقصد، عدم آشنايى با زبان متناسب گروه سنى مخاطبان كتاب، خطاهاى عمده نگارشى و عدم رعايت بديهى ترين اصول اوليه نگارش، گواه آن است كه مترجمان با كمترين تجربه عملى در اين حوزه وارد مى شوند.
عدم توسعه مراكز فرهنگى در كل كشور و تمركز امكانات چاپ، باعث يك 

قطبى شدن توليد كتاب كودك و نوجوان شده است.
در پژوهش هاى رسمى انجام شده مشخص شده است كه در دهه ۷۰ بيش از ۹۰ درصد نويسندگان فعال كودك و نوجوان در تهران ساكن بوده اند.
۶
درصد ديگر متعلق به پنج استان اصفهان، خراسان، فارس، قم و آذربايجان شرقى و ۴/۳ درصد متعلق به بقيه استان ها است. در حالى كه تهران تنها ۲۰ درصد جمعيت كل كشور را دارد.
شايد دليل اين تمركز را در اعمال سياست هاى دولت بتوان جست وجو كرد. عدم توسعه مراكز فرهنگى، نبود سياست هاى تشويقى جهت سرمايه گذارى هاى فرهنگى در استان ها نوعى انحصار جغرافيايى ايجاد كرده است. البته اين مسئله هم پيامدهاى خاص خودش را دارد.
مشكل ديگر ادبيات كودك و نوجوان مسئله حرفه اى نبودن نويسندگان اين عرصه است. پديدآورندگان كتاب كودك اغلب حرفه اى نيستند. حرفه اى به اين معنا كه شغل اصلى آنها نوشتن براى كودكان و نوجوانان نيست.
تعداد نويسندگانى كه كار اصلى آنها نوشتن براى كودكان است، به اعداد انگشتان يك دست هم نمى رسد. مثلاً در انجمن نويسندگان كودك و نوجوان كه نزديك به دويست و پنجاه عضو دارد بيش از يك سوم آنها در سه سال گذشته كتابى منتشر نكرده اند. تعداد قابل توجهى هم با چاپ يك يا چند اثر ترجمه عضو شده اند و مدت ها است ديگر كارى منتشر نكرده اند.
به همين دليل عدم وجود نويسندگان حرفه اى مى تواند در توليدات كمى و كيفى ادبيات كودك و نوجوان تاثير بگذارد.ناشران كتاب كودك و نوجوان به عنوان توليدكنندگان فنى كتاب به حساب مى آيند. براساس آمارهاى رسمى تعداد كل ناشران فعال كتاب كودك و نوجوان در سال ۱۳۷۰ ، ۱۱۱۹ ناشر بوده است. اين رقم در سال ۱۳۸۳ به ۳۱۴۳ ناشر رسيده است. اما افزايش اين تعداد ناشر تاثير قابل توجهى در روند توليد كيفى كتاب كودك و نوجوان نداشته است. اين عدم تاثير هم شايد برگردد به مسئله حرفه اى نبودن ناشران اين عرصه. عدم پايدارى فعاليت هاى نشر، ناآشنايى با مسئله كتاب و در نهايت عمر كوتاه فعاليت ها از جمله ويژگى هاى ناشران غيرحرفه اى اين عرصه است.
اين نكته درست است كه افزايش رو به رشد تعداد ناشران كودك و نوجوان تاثير كمى در بازار نشر خواهد داشت، اما اين تاثير كمى به تغييرات كيفى منجر نشده است.همواره دست اندركاران كتاب تغييرات ميزان تيراژ را به عنوان ملاك معنى دار براى ارزيابى وضعيت كتاب در نظر مى گيرند.


در طول سال هاى گذشته آمارهاى متنوعى از بالا رفتن ميانگين تيراژ كتاب كودك و نوجوان ارائه شده است. اميدوارانه ترين آمارها مربوط به گزارشى است كه معاونت فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى آن را منتشر كرده است. اين آمارها گوياى آن است كه تيراژ كتاب هاى كودك و نوجوان در سال ۷۰ ، ۶۷/۱۴۶۷۲ بوده كه اين آمار در سال ،۸۰ به ۸۱۴/۸۴۳۲ رسيده است. اين آمار نشان مى دهد در سال ۸۱ به رقم ۱۲/۸۲۱۳ رسيده است. البته روشن است كه اين آمارها نشان از بالا رفتن ميانگين تيراژ كتاب دارد. اين رشد در افزايش عنوان ها هم ديده مى شود.نسبت عناوين كتاب هاى كودك و نوجوان با تيراژ ۱۰ تا ۲۰ هزار جلد از ۲۸ درصد در سال ۱۳۷۰ به ۱۶ درصد در سال ۸۰ رسيده است. نسبت عناوين كتاب هايى با تيراژ بيش از ۲۰ هزار جلد از ۲/۹ درصد در سال ۷۰ به ۳/۳ درصد در سال ۸۰ رسيده است.

 اين آمارها نشان مى دهد در كتاب هايى با تيراژ ۳ تا ۵ هزار جلد از ۹/۹ درصد در سال ۱۳۷۰ به ۴۰ درصد در سال ۱۳۸۰ رسيده است. اين آمارها در لحظه اول بسيار اميدوارانه است. اما اگر ميزان سرانه تيراژ كتاب و عناوين را مقايسه كنيم حقيقت روشن تر خواهد شد.
براساس آمارهاى رسمى ارائه شده سرانه عنوان كتاب براى جمعيت كودك و نوجوان كشور برابر ۰۰۱۰۹۱۶ درصد است.روشن تر اينكه در طول اين سال هايى كه آمارها نشان از رشد كتاب كودك و نوجوان دارد، براى هر ۱۰ هزار نفر جمعيت كودك و نوجوان فقط يك عنوان كتاب توليد شده است. البته اين آمار شامل همه عناوين (ترجمه، تاليف، گردآورى، بازنويسى و...) است.

براساس گزارش تحقيقى كه يونسكو آن را منتشر كرده است جمعيت ۶ تا ۱۷ سال كشور ما از ۲۰۵۹۱۰۰۰ نفر در سال ۱۳۷۵ ابتدا به ۱۹۱۲۳۰۰۰ در سال ۱۳۸۰ و سپس به ۱۶۸۸۲۱۰۰۰ در سال ۱۳۹۰ خواهد رسيد.

حالا اگر تعداد عناوين كتاب هاى توليد شده كودك و نوجوان را تنها محدود به كتاب هاى تاليفى كنيم در اين صورت ميانگين سالانه سرانه تعداد كتاب ها براى كودكان و نوجوانان كشور برابر با ۰۰۶۹۸ درصد خواهد بود يعنى به ازاى هر ۱۰۰ هزار نفر سالانه فقط ۶ عنوان كتاب تاليفى منتشر شده است. البته اگر ميزان بررسى آمارى تنها كتاب هاى چاپ اول تاليفى در نظر گرفته شود، برابر خواهد بود با ۰۰۴۸۶ درصد كه معناى آن اين است كه سالانه براى هر ۱۰۰ هزار نفر كودك و نوجوان كشور تنها ۴ عنوان كتاب منتشر مى شود.اين آمار بدون در نظر گرفتن ارزش هاى كيفى كتاب هاى كودك و نوجوان است. در ارزيابى هاى توليد كتاب همواره ميزان توليد چاپ اول كتاب ملاكى براى ميزان خلاقيت ها به حساب مى آيد.براساس آمارها نسبت نشر كتاب چاپ اول براى كودكان و نوجوانان در سال هاى ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۰ به طور متوسط ۹/۴۱ درصد كل كتاب هاى منتشر شده بوده است.مثلاً در سال ۱۳۷۰ نسبت به سال قبل ۷۷/۲۲ درصد رشد كرده است. همين طور در سال ۷۱ ، ۲۰/۳۴ درصد، در سال ۷۲ ، ۲۲/۴۴ درصد، در سال ۷۳ ، ۷۰/۳۲ درصد، در سـال ،۷۴ ۵۱/۳۳ درصد، در سال ۷۵ ، ۵۵/۳۷ درصد، در سال ۷۶ ، ۴۷/۴۲ درصد، در سال ۷۷ ، ۵۲/۴۸ درصد، در سال ۷۸ ، ۲۳/۴۷ درصد، در سال ۷۹ ، ۱۸/۴۳ درصد، در سال ۸۰ ۰۷،/۴۶ درصد نسبت به سال قبل رشد داشته است.

البته نبايد از نظر دور داشت كه اين افزايش با آغاز سياست هاى حمايتى دولت مبنى بر خريد كتاب هاى چاپ اول همراه است. همچنين در سال هاى ۷۵ به بعد هم طرح اعطاى وام كم بهره براى توليد كتاب آغاز مى شود كه آن هم تنها به كتاب هاى چاپ اول تعلق مى گيرد.كتاب سازى، عدم تمايل به تجديد چاپ با هدف بهره مندى از حمايت هاى دولتى از ويژگى  هاى توليدات كتاب هاى چاپ اول اين سال ها است. اين وضعيت نشانگر آن است كه اين رشد طبيعى و اصيل نيست. افزايش بهاى كتاب هم يكى از مشكلات كتاب كودك و نوجوان است.معضلات اقتصادى كشور و روند رو به رشد قيمت ها هر ساله بر توليد كتاب كودك و نوجوان هم تاثير گذاشته است.آمار ها نشان مى دهد كه از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۰ سالانه نزديك به يك درصد به قيمت توليد كتاب نسبت به سال قبل اضافه شده است.

مثلاً در سال ۱۳۷۰ نسبت به سال قبل يك درصد رشد كرده است. همين تغييرات در سال ۷۱ هم اتفاق مى افتد. در سال ۷۲ ، ۳۲۰/۰ افزايش، در سال ۷۳ ، ۲۵۵/،۰ در سال ۷۴ ، ۰۵۲/،۰ در سال ۷۵ ، ۲۴۲/،۰ در سال ۷۶ ، ۱۸۶/،۰ در سال ۷۷ ، ۲۹۲/،۰ در سال ،۷۸ ۱۸۲/۰ و در سال ۷۹ هم با اندكى تغيير ۳۳۶/۰ افزايش مى يابد.اين روند رو به رشد قيمت كتاب كودك و نوجوان حاصل چند عامل مى تواند باشد.
نخست عامل تورم پردامنه اقتصادى كه كرانه هاى نفوذش هم به صنعت چاپ و عوامل فنى توليد كتاب مثل كاغذ، مقوا، فيلم، زينك، دستگاه چاپ و رنگ و... را شامل مى شود.همچنين به اين عوامل مى  توان بالا رفتن دستمزد كارگران چاپ و خدمات پيرامونى كتاب را افزود.عدم رشد تيراژ كتاب كه مى تواند در نهايت به پايين آمدن قيمت تمام شده كتاب منجر شود، از عوامل مهم گرانى قيمت كتاب محسوب مى شود.آمار ها نشان مى  دهد كه نرخ رشد كتاب كودك و نوجوان در سال ۷۰ ، ۷۲/۰بوده كه در سال ۸۰ به ۴۳۰/۱ رسيده است.


اين آمار نشان از رشد تيراژ كتاب كودك و نوجوان مى دهد اما از آنجا كه اين رشد كمتر و يا كمى بيشتر از يك درصد در مقابل رشد يك درصدى قيمت كتاب در سال است، نمى تواند بهبودى در توليد كتاب به حساب آيد.در فرايند طبيعى توليد هر كالا نياز جامعه آهنگ توليد را تنظيم مى كند. اما در مسئله كتاب كودك و نوجوان اين فرايند به دليل اجراى سياست هاى مختلف برهم خورده است.در روند توليد كتاب كودك و نوجوان در ايران پيوند منطقى بين نياز هاى واقعى مخاطبان با توليد كتاب از بين رفته است.مسئله توزيع در سازمان نشر كتاب ايران همواره دچار مشكلات عمده اى بوده است.اين مشكلات برخى حاصل شرايط اقتصادى و برخى مربوط به ناهماهنگى ميان اجزاى توليد و توزيع است. اما عميق  شدن فاصله بين نياز هاى مخاطبان كودك و نوجوان و آنچه پديدآورندگان توليد مى كنند از اصلى ترين عوامل توزيع به حساب مى آيد.سياست هاى دولت با هدف كمك به رفع مشكل توزيع انجام مى شود در واقع به نوعى رانت براى برخى ناشران و نهاد هاى دولتى و شبه خصوصى تبديل مى شود.مثلاً طرح خريد كتاب از ناشران كه دولت با هدف كمك به رشد و توسعه فرهنگ كتابخوانى انجام مى دهد، در نهايت به توليد كتاب هايى منجر مى شود كه تنها خريداران آن نهاد هاى دولتى هستند.ملاك هاى خريد كتاب و يا شايد بهتر بتوان گفت ملاك هاى بررسى و ارزش گذارى خريد كتاب كه توسط خود نهاد هاى دولتى مثل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، وزارت آموزش و پرورش (تربيت و مدرسه) اعمال مى شود در واقع ناشران را به توليد كتاب هايى رهنمون مى كند كه با موازين و سليقه هاى سياستگزاران نهاد هاى دولتى هم سو است. اين مسئله به شكاف هرچه بيشتر بين نياز هاى مخاطبان و پديد آورندگان مى انجامد.نهاد هايى كه در توليد كتاب كودك و نوجوان دخيل هستند را مى شود به دو بخش نهاد هاى دولتى و نهاد هاى غير دولتى تقسيم كرد.نهاد هاى دولتى مثل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، وزارت آموزش و پرورش، كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، سروش وابسته به سازمان صداوسيما، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى و...نهاد هاى غير دولتى هم مثل شوراى كتاب كودك، انجمن نويسندگان كودك و نوجوان و ديگر ناشران و موسسه هاى فرهنگى خصوصى.متاسفانه آمار دقيقى از ميزان فعاليت هاى نهاد هاى دولتى و غير دولتى در دست نيست يعنى روشن نيست اين نهاد ها سالانه چه مقدار بودجه در اين عرصه هزينه مى كنند و در نهايت چه مقدار كتاب به جامعه ارائه مى شود و كيفيت آن چگونه است. اما نگاهى گذرا به آمارهاى غير رسمى گوياى حضور پر رنگ نهاد هاى دولتى در اين عرصه است كه البته بررسى كيفى اين فعاليت ها در حوصله اين مقاله نيست.


البته نبايد از نظر دور داشت كه در كنار اين دو بخش (نهادهاى دولتى و غير دولتى) نهاد هايى ديگر هم شكل گرفته اند كه ظاهراً ادعاى غير دولتى دارند ولى پيدا و پنهان، رسمى و غير رسمى از سوى دولت مورد حمايت قرار مى گيرند. اين نهادها را شايد بتوان نهادهاى دولتى شبه خصوصى ناميد. اين موسسه ها و ناشران كه بعضاً در حوزه ادبيات كودك و نوجوان هم فعال هستند، يا به واسطه ارتباطى كه با نهادهاى دولتى دارند و يا مجريان طرح هاى دولتى هستند كه دولت تمايلى ندارد كه آن فعاليت ها ظاهراً با نام دولتى انجام شود.از ديگر عوامل تاثير گذار بر توليد كتاب كودك و نوجوان نبود يك جريان انتقادى مناسب است.اگرچه در گذشته اى نه چندان دور، نشريات تخصصى در حوزه ادبيات كودك و نوجوان شكل گرفته است اما به دلايلى اين نشريات عمر چندانى پيدا نكردند، از آن جمله «قلمرو»، «پويش»، «حاشيه» و... البته فصلنامه «پژوهش نامه» و كتاب ماه كودك و نوجوان در واقع تنها نشريات تخصصى كه با همه بى نظمى هاى احتمالى شان در روند توليد، فعاليت مستمر تخصصى و دائمى داشته اند (در اين مقاله قصد ندارم كه به كيفيت مقالات تئورى و نقد هاى اين نشريات بپردازم.) از اين استثناها كه بگذريم اغلب نشريات تخصصى ادبيات و كتاب به كتاب كودك و نوجوان اگر نگويم بى اعتنا، كم اعتنا هستند. كمتر روزنامه اى يا هفته نامه  يا ماهنامه اى را مى توان پيدا كرد كه بخش يا صفحه اى تحت عنوان كودك و نوجوان داشته باشند و اگر هم چيزى داشته باشند اغلب مربوط به اخبار اين حوزه مى شود.
حتى در نشرياتى كه به نقد كتاب مى پردازند، كمتر پيدا مى شود نشريه اى كه كتاب كودك و نوجوان را نقد كرده باشد. البته بگذريم از اينكه بسيارى از نوشته هايى كه به اسم نقد كتاب كودك و نوجوان منتشر مى شود، نقد نيست.

سياست هاى نظارتى هم يكى از مشكلات ادبيات كودكان و نوجوانان است. منظورم از سياست نظارتى كليه فعاليت هايى است كه دولت براى اعمال نظر و سليقه در روند توليد كتاب كودك و نوجوان ايجاد مى كند.
نظارت قبل از چاپ بر انتشار كتاب از مصاديق اين سياست ها است. البته به رغم اينكه بسيارى از دست اندركاران كتاب اين سياست را قانونى نمى دانند مجريان آن نظارت را با استناد به صورت جلسه ۲۰/۲/۶۷ شوراى عالى انقلاب فرهنگى قانونى مى دانند. در اين مصوبه آمده است: «نظر به حساسيت و جنبه هاى خاص كتاب هاى كودكان و نوجوانان هيات ويژه اى به نام هيات نظارت بر نشر كتاب هاى كودك و نوجوان متشكل از حداقل ۵ تن از افراد صاحب نظر و آگاه به امور تربيتى (از ديدگاه اسلام) و مسائل خاص كتاب هاى كودكان و نوجوانان تشكيل خواهد شد. اين افراد را وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى از ميان صاحب نظران و نويسندگان كتاب هاى كودكان و نوجوانان و اشخاص آگاه انتخاب و جهت تصويب به شوراى عمومى معرفى خواهد كردبر اين اساس اين هيات از حيث شكل و محتوا بر كتاب هاى كودكان و نوجوانان اعمال نظر مى كند.جالب است كه در تبصره سوم اين مصوبه آمده است كه هيات نظارت خود آئين نامه اى براى انجام اين نظارت تدوين خواهد كرد كه بر اين اساس اين شورا در سال ۱۳۷۳ آئين نامه اى را تحت عنوان «ضوابط چاپ و نشر كتاب هاى كودكان و نوجوانان» تدوين كرد و از آن به بعد اين  آئين نامه به صورت دستورالعمل اجرايى مميزى كتاب كودك و نوجوان اعمال شده است. البته بحث در مورد مميزى كتاب كودك و نوجوان بسيار پردامنه است و در اين زمينه موافقان و مخالفان دلايل زيادى در تائيد و رد آن بيان كرده اند. اما همواره ادبيات كودك و نوجوان در طول اين سال ها از اعمال نظر و سليقه هاى افراد در اين عرصه لطمه خورده است.

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

۱- كرمانى، عليرضا، طرح پژوهشى بررسى عوامل اجتماعى محيطى موثر بر ميزان توليد در ادبيات كودك و نوجوان در ايران ۷۹-۱۳۶۰.
۲-
رنجبرى، محمد، تحولات نشر كتاب در دهه ،۷۰ چاپ اول، خانه كتاب، ۱۳۸۰.
۳-
عليرضا كرمانى، على اصغر سيدآبادى، بررسى وضعيت نشر كتاب در دهه ،۷۰ مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
۴-
سياستگزارى براى نشر كتاب هاى كودك و نوجوان در ايران، انجمن نويسندگان كودك و نوجوان، ۱۳۸۱.
۵-
رضايى، محسن. نظام توزيع كتاب در ايران، ناشر مليكا، چاپ اول، ۱۳۸۱.
۶-
نورى، اعظم، مجموعه قوانين و مقررات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و سازمان هاى وابسته، چاپ دوم، تهران ۱۳۷۵

 

 

 

+        | 

و بعد همه پس رفتند. ماموري كه چاق‌تر بود گفت: كجاست؟

پسر با دست اشاره كرد: «دو تا بودند سركار. يكي‌شان در رفت. اون يكي هم آنجاست.»

و جايي را نشان داد كه مامور نمي‌ديد.

جواني كه مي‌لنگيد بچه‌ها را پس زد:« گُمشيد توله سگ‌هاي سگ نديده!»

مامور خم شد؛ سگ چپيده بود زير چرخ كاميون. دور و برش پر بود از سنگ و چوب‌هاي كه بچه‌ها لابد به هوايش انداخته بودند.

مغازه داري كه مامورها را خبر كرده بود، گفت:«هارهِ سركار؟»

مامور خم بود. گفت:« من از هنوز نديدمش.»

پيرمرد گفت:«كجاي اين سگ هار است. من خودم چوپان بودم. فرق سگ هار و غير هار را مي‌فهمم.»

مامور قد راست كرد و گفت:«اگر هار باشد؛ بپر به جان بچه‌هاي تون چه؟»

پيرمرد گفت:«به اين زبون بسته نگاه كن. كجاش هاره؟ توي چشاش پيداست.»

جواني كه بچه‌ها را پس مي‌زد، خنديد، بلند خنديد و لنگيد طرف بچه‌ها. « پس چرا وايسادين. سگ تماشا داره؟ تخم سگ‌ها.»

مامور گفت:«بزنش با يه چيزي تا بياد بيرون.»

جوان لنگيد و رفت چوب آورد. بعد چوب را چند بار زير چرخ كاميون زمين زد:«چخ ... چخه ... پدر سگ ... »

سگ تكان نخورد. همان طور كه به پهلو خوابيده بود، دُمش را تكان داد و زبان سرخش وقتي نفس نفس مي‌زد، از ميان فك بازش بيرون مي‌زد.

مغازه دار هم آمد. سنگ انداخت. سگ اما جم نخورد.

مامور گفت:« اين كاميون مال كيه؟»

مغازه دار گفت:«صاحبش نيست. رفته! حالا حالا هم نمي‌ياد.»

مامور خم شد. به جواني كه چوب دستش بود گفت:«برو جلو بزنش. از اون ور ماشين برو ... »

جوان كه رفت، بچه‌ها آمدند جلوتر، مغازه دار كوبيد پس گردن بچه‌اي كه صف بچه‌ها را هول مي‌داد تا راه باز كند.

گفت:«پدر سگ انگار هار شده يه ديقه آروم بگير ... .»

چوب دستي جوان توي پهلوي سگ فرو مي‌رفت. اما جم نمي‌خورد. فقط وقتي چوب مي‌خورد به شكمش سرش را تكان مي‌داد، طوري كه انگار بخواهد چوب را گاز بگيرد.

مامور گفت:«محكم بزن. نون نخوردي؟»

بچه‌ها دم گرفتند:« بزن ... بزن ... »

مغازه‌دار گفت:« اين جوري نمي‌شه.»

مامور گفت:« زنگ زدم سگ گش داره مي‌ياد.»

بچه‌ها هو كشيدند و عقب رفتند. يكي‌شان زير دست‌وپا مانده بود.

سگ از ضربه‌اي كه به پايش خورده بود بلند شد. مي‌لنگيد. از زير كاميون بيرون آمد، صف بچه‌ها و مامورها عقب رفتند.

سگ مي‌لنگيد. تنه داد به ديوار و دوباره روي پاها‌يش نشست. سينه‌اش بالا و پايين مي‌رفت. و زبان سرخش از گوشه فكش بيرون افتاده بود.

روي گونه‌اش رخم بود. رخمي كه از بالاي بيني‌اش شروع‌ مي‌شد تا زير چشمش.

پيرمرد گفت:«اين هار نيست، ترسيده.»

بچه‌ها هو كشيدند. جوان چوب بدست لنگيد طرفشان:«چخه توله سگ‌هاي سگ نديده ... »

مامورهاي ديگري هم رسيدند. يكي‌شان كه تفنگ داشت جلو آمد.

بچه‌ها پس رفتند. جوان لنگ حالا چوب بدست ايستاده بود به تماشا.

ماموري كه تفنگ داشت به زانو نشست. سگ دُم نمي‌جنباند. سرش خم شده بود روي گردنش فقط نگاه مي‌كرد.

ماموري كه چاق بود گفت:«بزنش ديگه.»

مامور شليك كرد. شگ خواست برخيزد. نتوانست. يكي از پاهايش مي‌لرزيد. بعد دست ديگرش هم لرزيد. دوباره خواست بلند شود، نتوانست. پايش تكان خورد و بعد كشيده شد و ديگر تكان نخورد.

ماموري كه چاق بود به جوان لنگ گفت: «ورش دار بندازش عقب جيپ.»

جوان لنگيد. چوب دستش را انداخت و رفت.

مامور گفت:«هي با توام»

بچه‌ها هو كشيدند.

 

+        | 

 

    محمدرضا يوسفي‌، به‌ معناي‌ حرفه‌اي‌ داستان‌نويس‌ است‌. حرفه‌اي‌ به‌ معناي‌ كسي‌ كه‌ از راه‌ نوشتن‌ زندگي‌ مي‌كند. براي‌ بسياري‌ از نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌، نوشتن‌ شغل‌ دوم‌ محسوب‌ مي‌شود. البته‌ ممكن‌ است‌ كه‌ شغل‌ آن‌ها ارتباطي‌ هم‌ با نوشتن‌ داشته‌ باشد، ولي‌ نويسندگي‌ فعاليت‌ ثانوي‌ آنهاست‌. در حالي‌ كه‌ شغل‌ محمدرضا يوسفي‌، نويسندگي‌ است‌. همين‌ ويژگي‌ او باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ در ميان‌ نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌، به‌ عنوان‌ نويسنده‌اي‌ پركار مشهور شود.

        پركاري‌ براي‌ نويسنده‌ حكم‌ شمشير «دموكلس‌» را دارد؛ هم‌ مي‌تواند حسن‌ تلقي‌ شود و هم‌ قبح‌. در ميان‌ آثاري‌ كه‌ هر ساله‌ از محمدرضا يوسفي‌ منتشر مي‌شود، همواره‌ با فضاهايي‌ متفاوت‌ روبه‌رو هستيم‌. البته‌ تفاوت‌ تكنيكي‌ اين‌ آثارهم‌ گاهي‌ زياد است‌. حسن‌ بزرگ‌ يوسفي‌، «داستان‌گو» بودن‌ اوست‌. او يك‌ داستان‌گوي‌ فطري‌ است‌. البته‌ همواره‌ قدرت‌ داستان‌گويي‌ او، در داستان‌هاي‌ پرشتابي‌ كه‌ از او چاپ‌ مي‌شود، به‌ چشم‌ نمي‌آيد و يا گاه‌  بي‌رنگ‌ مي‌شود.

حوزه‌ فضاي‌ آثار محمدرضا يوسفي‌ بسيار وسيع‌ است‌: از بازآفريني‌هاي‌ در حوزه‌ افسانه‌ها گرفته‌ تا نگارش‌ افسانه‌هاي‌ جديد، گونه‌هاي‌ فانتزي‌، داستان‌هاي‌ بومي‌ و حتي‌ داستان‌هاي‌ واقع‌گرايانه‌.

يكي‌ از اين‌ فضاهاي‌ تازه‌، داستان‌ بلند «بچه‌هاي‌ خاك‌» او به‌ چشم‌ مي‌خورد. در يكي‌ از شب‌هاي‌ سرد زمستان‌ پايتخت‌، پسربچه‌اي‌ بي‌سرپرست‌، در حاشيه‌ پل‌هاي‌ سيماني‌ بزرگ‌ شهر از سرما مي‌لرزيد. چند تن‌ از بچه‌هايي‌ كه‌ مثل‌ او معركه‌ مي‌گيرند و نان‌ خشك‌ جمع‌ مي‌كنند، مي‌روند تا او را به‌ خاك‌ بسپارند. داستان‌ از جايي‌ آغاز مي‌شود كه‌ مأموران‌ براي‌ خاكسپاري‌ او، شناسنامه‌اش‌ را مي‌خواهند كه‌ او ندارد.

        مأمور مرده‌كشي‌، از ممل‌ و بچه‌ها مي‌پرسد: «خودت‌ كي‌ ريق‌ رحمتو سر مي‌كشي‌؟ خيابونارو كثيف‌ كرديد، مثل‌ تاول‌ و چرك‌ به‌ صورت‌ خيابونا چسبيديد و آدم‌ رغبت‌ نمي‌كنه‌ تو خيابونا گشتي‌ بزنه‌».  (1)

        «ممل‌» نوجوان‌ تنهايي‌ است‌ كه‌ پدر و مادرش‌ را نمي‌شناسد. از وقتي‌ چشم‌ باز كرده‌، توي‌ دم‌ و دستگاه‌ «حسن‌ لاشخور» معركه‌گيري‌ كرده‌ و پشتك‌ مي‌زده‌ تا كسي‌ چيزي‌ تو كاسه‌ روزي‌ او و جيب‌ حسن‌ لاشخور بيندازد. ممل‌ چون‌ مرگ‌ اسماعيل‌ را مي‌بيند، به‌ فكر شناسنامه‌اش‌ مي‌افتد او هر چه‌ تلاش‌ مي‌كند، نمي‌تواند شناسنامه‌ بگيرد و سرانجام‌ با «فري‌» زني‌ كه‌ او هم‌ گرفتار حسن‌ لاشخور است‌، صبح‌گاه‌ مي‌گريزند.

در نگاه‌ اول‌، بچه‌هاي‌ خاك‌ شايد خواننده‌ را به‌ ياد مشهور «اليور تويست‌»، نوشته‌ چارلز ديكنز بيندازد. (2)  اين‌ به‌ يادآوري‌ شايد تنها به‌ سبب‌ نزديكي‌ موضوع‌ دو اثر (بچه‌هاي‌ فرودست‌) نباشد؛ چرا كه‌ اين‌ دو اثر به‌ لحاظ‌ طرحي‌ نيز شباهت‌هايي‌ با هم‌ دارند. بخش‌هايي‌ از رمان‌ اليور تويست‌، شباهت‌هاي‌ با طرح‌ كلي‌ «بچه‌هاي‌ خاك‌» دارد.

        در رمان‌ ديكنز، محور داستان‌، كودك‌ يتيمي‌ به‌ نام‌ اليور است‌ كه‌ گرفتاري‌ مردي‌ مي‌شود به‌ نام‌ فاگين‌. او بچه‌هاي‌ بي‌سرپرست‌ را به‌ گدايي‌ و دزدي‌ وامي‌دارد. فاگين‌ در مقابل‌ جان‌پناهي‌ كه‌ به‌ بچه‌ها مي‌دهد، درآمد آن‌ها را مي‌گيرد.

        در «بچه‌هاي‌ خاك‌» هم‌ پسربچه‌اي‌ وجود دارد كه‌ او هم‌ سرپرست‌ ندارد و گرفتار مردي‌ است‌ به‌ نام‌ حسن‌ لاشخور كه‌ او هم‌ در واقع‌ سرپرست‌ زن‌ها و بچه‌هاي‌ بي‌پناهي‌ است‌ كه‌ آن‌ها را به‌ گدايي‌ و معركه‌گيري‌ و نان‌ خشك‌ جمع‌ كردن‌ و... وامي‌دارد. حسن‌ لاشخور هم‌ درآمد بچه‌ها را مي‌گيرد و در مقابل‌، به‌ آنها سرپناه‌ و غذايي‌ بخورنمير مي‌دهد. شباهت‌هاي‌ طرحي‌ اين‌ دو اثر، به‌ همين‌ كلمات‌ خلاصه‌ نمي‌شود. در رمان‌ اليور تويست‌، زني‌ به‌ نام‌ «نانسي‌» هست‌ كه‌ به‌ اليور كمك‌ مي‌كندتا از چنگال‌ فاگين‌ بگريزد. در اثر يوسفي‌ هم‌ «ممل‌» با كمك‌ زني‌ به‌ نام‌ فري‌، از چنگال‌ حسن‌ لاشخور مي‌گريزد. فاگين‌ در اليور تويست‌ و حسن‌ لاشخور در بچه‌هاي‌ خاك‌، هر دو معتقدند با نگاهي‌ خيرخواهانه‌، نوجوان‌ داستان‌ را به‌ كارهاي‌ خلاف‌ وامي‌دارند.

        حسن‌ لاشخور مي‌گويد كه‌ مي‌خواهد از ممل‌ آدم‌ ورزيده‌اي‌ بسازد و فاگين‌ هم‌ مي‌گويد مي‌خواهد از اليور تويست‌ يك‌ بچه‌ موفق‌ بسازد. در پايان‌ رمان‌ ديكنز، اليور پدرخوانده‌اي‌ پيدا مي‌كند و در بچه‌هاي‌ خاك‌، ممل‌ مادرخوانده‌اي‌ اگر چه‌ سرنوشتش‌ به‌ روشني‌ اليور نيست‌. عالم‌ گريز اليور از نوانخانه‌ و ملل‌ از پناهگاه‌ حسن‌ لاشخور، اگر چه‌ تفاوت‌هايي‌ با هم‌ دارد، هر دو طغياني‌ عليه‌ سركرده‌ گروه‌ محسوب‌ مي‌شود. ممل‌ به‌ خاطر داشتن‌ شناسنامه‌ از خانه‌ حسن‌ لاشخور مي‌گريزد و اليور در اعتراض‌ به‌ غذا.

        البته‌ در كنار اين‌ شباهت‌ها، تفاوت‌هاي‌ بسياري‌ هم‌ ميان‌ اين‌ دو اثر هست‌. در اليورتويست‌، نگهداري‌ از اليور در گروه‌ بزهكاران‌، خيلي‌ زود به‌ يك‌ توطئه‌ بزرگ‌ تبديل‌ مي‌شود؛ چرا كه‌ فاگين‌ با كمك‌ برادر ناتني‌ اليور، «فاكس‌» مي‌خواهد اليور را از ثروتي‌ كه‌ به‌ ارث‌ برده‌، محروم‌ كند. اما در بچه‌هاي‌ خاك‌، ظاهراً ننه‌ اقدس‌، زني‌ كه‌ حالا بي‌كس‌ و تنها در نيم‌ سوخته‌ كاميوني‌ در حاشيه‌ شهر زندگي‌ مي‌كند، ممل‌ را از كنار بساط‌ گدايي‌اش‌ بزرگ‌ كرده‌. البته‌ بعدها ننه‌ اقدس‌ براي‌ ممل‌ شرح‌ مي‌دهد كه‌ من‌ تو را از زن‌ معتادي‌ به‌ اسم‌ مهتاب‌ خريدم‌.

        گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ شباهت‌ها، پيش‌ از آن‌كه‌ شباهت‌هاي‌ طرحي‌ باشد، شباهت‌هاي‌ موضوعي‌ است‌. موضوع‌ هر دو اثر، بچه‌هاي‌ خياباني‌ شهري‌ هستند و درون‌مايه‌شان‌، آفتي‌ كه‌ زندگي‌ شهري‌ جديد در سايه‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ايجاد مي‌كند. هر دو نويسنده‌ تلاش‌ كرده‌اند كه‌ تضادهاي‌ دهان‌ گشوده‌ زندگي‌ شهري‌ را توصيف‌ كنند كه‌ آدم‌هاي‌ ضعيف‌تر (زن‌ها و بچه‌هاي‌ طبقه‌ فرددوست‌) را مي‌بلعد: همان‌ چيزي‌ كه‌ بوريس‌ ساچكوف‌، در كتاب‌ تاريخ‌ رئاليسم‌، از آن‌به‌ عنوان‌ «توحش‌ خونسردانه‌ زندگي‌ شهري‌» ياد مي‌كند. (3)

        ديكنز فقر و سيه‌ روزي‌ مردم‌ اعماق‌ طبقه‌ پايين‌ جامعه‌ را به‌ تصوير مي‌كشد تا از اين‌ راه‌، استعمار طبقه‌ فوقاني‌ را تحليل‌ كند؛ طبقه‌اي‌ كه‌ مردم‌ را از بديهي‌ترين‌ حقوق‌ خود محروم‌ مي‌كند. ديكنز به‌ نقد جامعه‌ بورژوازي‌ انگليس‌ مي‌پردازد، اما با نگاه‌ خوشبينانه‌ خاص‌ خودش‌ (البته‌ نبايد فراموش‌ كرد كه‌ اين‌ نگاه‌، در آثار ديگر ديكنز رنگ‌ مي‌بازد). ديكنز در اليور تويست‌، مي‌خواهد نشان‌ دهد كه‌ بورژوازي‌ و سرمايه‌داري‌ جديد كه‌ از زندگي‌ شهري‌ پديد آمده‌، باترويج‌ منفعت‌طلبي‌هاي‌ فردي‌، چگونه‌ روابط‌ انساني‌ را بر مدار غيرانساني‌ شكل‌ مي‌دهد.  (4)

        محمدرضا يوسفي‌ هم‌ با روايت‌ زندگي‌ ممل‌، ما را به‌ تماشاي‌ جامعه‌اي‌ مي‌برد كه‌ بارها آن‌ را از بيرون‌ ديده‌ايم‌، اما كم‌تر فرصت‌ يافته‌ايم‌ كه‌ از درون‌ هم‌ آن‌ را ببينيم‌. «بچه‌هاي‌ خاك‌»، بچه‌هاي‌ خاك‌ و سرزمين‌ و شهر ما هستند؛ بچه‌هايي‌ كه‌ در كنار ما زندگي‌ مي‌كنند. نوجواناني‌ كه‌ هر روزه‌ آن‌ها را در محيطهاي‌ كار، توي‌ كارخانه‌ها و كارگاه‌هاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ مي‌بينيم‌. بچه‌هايي‌ كه‌ نان‌ خشك‌، كاغذ و مقوا جمع‌ مي‌كنند. شايد مأمور مرده‌كشي‌ راست‌ مي‌گويد كه‌ اين‌ها مثل‌ تاول‌هايي‌ هستند بر چهره‌ شهر. آخر، شهر مظهر تمدن‌ است‌ و اين‌ بچه‌هاي‌ خاك‌ آلوده‌، تنها و گرسنه‌، جمال‌ اين‌ تمدن‌ را خدشه‌دار مي‌كنند. نگاه‌ غالب‌ نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌ در سال‌هاي‌ اخير، به‌ زندگي‌ نوجوان‌، از سطح‌ روايت‌ طبقه‌ متوسط‌ فراتر نرفته‌ است‌، اما محمدرضا يوسفي‌ ما را به‌ لايه‌هاي‌ پنهان‌ شهر مي‌برد. او به‌ توصيف‌ چهره‌ پنهان‌ زندگي‌ شهر مي‌پردازد كه‌ خشونت‌، زير پوستش‌ رشد كرده‌ او آدم‌هايي‌ را روايت‌ مي‌كند كه‌ دچار فشارهاي‌ آشكار و نهان‌ هستند. اين‌ زن‌ها و بچه‌ها اسير حسن‌ لاشخورها هستند. او ايشان‌ را كتك‌ مي‌زند و به‌ كار وامي‌دارد، دستمزد آن‌ها را مي‌گيرد و... آنها پناهي‌ ندارند ؛ چون‌ كسي‌ آن‌ها را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد. آن‌ها آدم‌هايي‌ بي‌شناسنامه‌ و بي‌هويت‌اند.

 «بايد بري‌ اداره‌ ثبت‌. اگه‌ پا داشتم‌ و مي‌تونستم‌ راه‌ بيام‌، مضايقه‌ نمي‌كردم‌. ولي‌ چيزي‌ نيست‌، برو بگو شناسنامه‌ مي‌خوام‌.

 ـ شناسنامه‌؟

 ـ آره‌ باباجون‌، اين‌ كم‌ترين‌ چيزي‌ كه‌ به‌ يه‌ آدم‌ مي‌دن‌ تا با بقيه‌ فرق‌ داشته‌ باشد. معلوم‌ باشه‌تو كي‌ هستي‌ و ديگرون‌ كي‌ هستن‌. بابا ماشينا هم‌ شناسنامه‌ دارن‌. بهش‌ ميگن‌ كارت‌ ماشين‌! سگا، اين‌ سگارو ديد كه‌ خانم‌ نازنازي‌ها و بچه‌ ماماني‌ها بغل‌شون‌ مي‌گيرن‌. اونا هم‌ شناسنامه‌ دارن‌، اون‌ وقت‌ ممل‌ ما شناسنامه‌ نداشته‌ باشدت‌.

 ـ بگم‌ واسه‌ عزرائيل‌ مي‌خوام‌؟ واسه‌ مردن‌؟

 ـ حرف‌ مي‌زني‌ ممل‌؟ آدم‌ زنده‌ و مرده‌ شناسنامه‌ مي‌خواد. چرا نمي‌فهمي‌؟!»  (5)

        محمدرضا يوسفي‌، ممل‌ را به‌ بهانه‌ يافتن‌ شناسنامه‌ و يا پدر و مادرش‌، به‌ لايه‌هاي‌ اجتماعي‌ مي‌برد؛ به‌ درون‌ باند حسن‌ لاشخور، شخصيتي‌ كه‌ در سايه‌ بي‌توجهي‌هاي‌ نظام‌ اجتماعي‌ قدرتمدارانه‌، مشغول‌ استعمار ديگران‌ است‌. او را به‌ اداره‌ ثبت‌ احوال‌ مي‌برد تا بروكراسي‌ همين‌ نظام‌ اجتماعي‌ هم‌ تحليل‌ شود. اين‌ اجتماع‌ خود ماست‌. اما شايد هرگز از ديدگاه‌ «ممل‌ها» به‌ آن‌ نگاه‌ نشده‌. ، چون‌ جريان‌ ادبيات‌ رسمي‌ كودك‌ و نوجوان‌، مجموعاً وارد اين‌ حريم‌ها نشده‌ است‌. اغلب‌ داستان‌هاي‌ مربوط‌ به‌ نوجوانان‌، روايتي‌ از زندگي‌ بچه‌هايي‌ است‌ كه‌ دغدغه‌ها و آمال‌هاي‌ معمولي‌ دارند. آدم‌هايي‌ كه‌ سرانجام‌، مي‌توان‌ آنان‌ را با يك‌ موعظه‌ اخلاقي‌، به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كرد. به‌ همين‌ دليل‌، موضوع‌ بسياري‌ از آن‌ها بازگويي‌ دغدغه‌هاي‌ اخلاقي‌ و نصيحت‌هاي‌ بزرگسالانه‌ است‌. دنيايي‌ كه‌ همواره‌ صورت‌ شيرين‌تر ؟ توصيف‌ مي‌شود.

        «ممل‌» نمادي‌ از همه‌ بچه‌هاي‌ بي‌پناه‌ خيابان‌هاي‌ شهر است‌؛ بچه‌هايي‌ كه‌ بزهكار نيستند. شرايط‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌، ملل‌ را به‌ دخمه‌ حسن‌ لاشخور فرستاده‌ است‌. با اين‌ اوصاف‌، «بچه‌هاي‌ خاك‌» داستان‌ سياهي‌ نيست‌. ممل‌ با وجود همه‌ مشكلات‌ كه‌ در زندگي‌ دارد، دست‌ از تلاش‌ برنمي‌ دارد و با همه‌ تنگناهايي‌ كه‌ اسيرش‌ شده‌، عمل‌ خلافي‌ انجام‌ نمي‌دهد.

        اما آينده‌ ممل‌ تيره‌ است‌. اگر خيلي‌ شانس‌ بياورد و از سرما و گرسنگي‌ نميرد، كسي‌ مي‌شود مثل‌ «علي‌ دباغ‌» (گماشته‌ حسن‌ لاشخور) و اگر كمي‌ بيش‌تر شانس‌ داشته‌ باشد، آدم‌ قدرتمندي‌ مي‌شود مثل‌ «حسن‌ لاشخور» كه‌ ترياكي‌ است‌ و با فروش‌ نوزادان‌ و درآمد بچه‌هاي‌ بي‌سرپرست‌ زندگي‌ مي‌كند. اما ممل‌ اين‌ سرنوشت‌ را نمي‌خواهد. به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كند از چنگال‌ او بگريزد.

        يك‌ روز كه‌ با وانت‌ حسن‌ لاشخور، براي‌ كار به‌ خيابان‌هاي‌ بالاي‌ شهر مي‌روند، ممل‌ و مريم‌ با تماشاي‌ خانه‌ها، به‌ دغدغه‌ها و آرزوهاي‌ خودشان‌ اشاره‌ مي‌كنند. آن‌ها مي‌كوشند تا قشنگ‌ترين‌ خانه‌ها را پيدا كنند:

 «مريم‌ خانه‌هايي‌ را به‌ ممل‌ نشان‌ مي‌دهد

 ـ اون‌ خونه‌ كه‌ دودكشش‌ تا آسمون‌ بالا رفته‌

 ـ اون‌ كه‌ دودكش‌ نيست‌

 ـ پس‌ چيه‌؟

 ـ نمي‌دونم‌. مثل‌ يك‌ درخت‌ آهني‌ مي‌مونه‌.

 ـ اون‌ چي‌؟ نگاه‌ كن‌! چه‌ در و پنجره‌اي‌، خونه‌ پادشاهه‌؟

 ـ كدوم‌؟

 ـ اون‌.

 ـ پادشاه‌ كه‌ مرد!

 ـ پس‌ كي‌ تو اون‌ زندگي‌ مي‌كنه‌؟

 ـ اجنه‌ها

 ـ...» (6)

        اجنه‌ها سايه‌اي‌ از نظام‌ طبقاتي‌ شهرند. مريم‌ مي‌گويد اجنه‌ها همون‌هايي‌ هستند كه‌ ما را مي‌كشند و بااين‌ تصوير هنرمندانه‌، يوسفي‌ تحليل‌ خود را از اين‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ارائه‌ مي‌دهد؛ بي‌آن‌كه‌ به‌ دامن‌ شعارزدگي‌هاي‌ متعارف‌ بيفتد.

        در اواخر دهه‌ چهل‌ و خصوصاً در اوايل‌ دهه‌ پنجاه‌ به‌ ويژه‌ در سال‌هاي‌ نخست‌ انقلاب‌، نوشتن‌ داستان‌هاي‌ فقرنگارانه‌، بسيار رواج‌ داشت‌. نمونه‌هاي‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ رويكرد را مي‌توان‌ در برخي‌ آثار «علي‌ اشرف‌ درويشيان‌» و «منصور ياقوتي‌» و يكي‌ دونويسنده‌ ديگر هم‌ ديد. اما در بسياري‌ از اين‌ داستان‌ها، نگاه‌ تحليل‌گر دغدغه‌هاي‌ غيرداستاني‌، چندان‌ آشكار مي‌شود كه‌ ساختار داستان‌ لطمه‌ مي‌بيند.

        يكي‌ ديگر از ويژگي‌هاي‌ داستان‌ «بچه‌هاي‌ خاك‌»، محور قرار گرفتن‌ نوجوان‌ يتيمي‌ است‌ به‌ نام‌ «ممل‌» در بسياري‌ از داستان‌هايي‌ كه‌ براي‌ نوجوانان‌ نوشته‌ مي‌شود و محور داستان‌ درد و رنج‌هاي‌ نوجواني‌ است‌، اغلب‌ شخصيت‌ اصلي‌ نوجوان‌، يتيم‌، بي‌سرپرستي‌ است‌. به‌ راحتي‌ مي‌شود داستان‌هايي‌ را با اين‌ محور به‌ ياد آورد: هايدي‌، آن‌ شرلي‌، جودي‌ آبوت‌، هري‌ پاتر و حتي‌ «مجيد» در داستان‌هاي‌ مرادي‌ كرماني‌. اما در «بچه‌هاي‌ خاك‌» خلاف‌ بسياري‌ از اين‌ داستان‌ها، سرنوشت‌ قهرمان‌ داستان‌ يك‌باره‌ بهبود نمي‌يابد. «ممل‌» تلاش‌ مي‌كند تا زندگي‌ بهتري‌ به‌ دست‌ بياورد.

        گودرون‌ ميز هم‌ داستاني‌ به‌ نام‌ «سوتناك‌» دارد كه‌ در آن‌، قهرمان‌ نوجوان‌ يتيمي‌ به‌ نام‌ سوتناك‌ در جست‌وجوي‌ مادر و پدر خود است‌ و سرانجام‌، پس‌ از جست‌وجوي‌ فراوان‌ و مواجهه‌ با حوادث‌ مختلف‌، زني‌ را پيدا مي‌كند و از او مي‌خواهد مادر خوانده‌اش‌ شود.  (7)

        «ممل‌» نيز در بچه‌هاي‌ خاك‌، فري‌ را مي‌يابد آن‌چه‌ فري را به‌ ممل‌ پيوند مي‌زند، درد مشترك‌ آن‌هاست‌. اوهم‌ بچه‌اي‌ دارد كه‌ بايد به‌ دنيا آورد شايد فري‌ نه‌ براي‌ ممل‌ به‌ اين‌ خطر دست‌ مي‌زند، بلكه‌ به‌ خاطر مملي‌ كه‌ در شكم‌ دارد، راهي‌ اين‌ جاده‌ پرغبار مي‌شود.

        و داستان‌ سياه‌ زندگي‌ ممل‌، پاياني‌ اميدبخش‌ پيدا مي‌كند. جست‌وجوي‌ ممل‌ براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ يك‌ كانون‌ گرم‌ خانواده‌، با كاميابي‌ همراه‌ نيست‌، اما با اميد در جاده‌اي‌ رهسپار مي‌شود كه‌ روشن‌ و سبز است‌:

 «دست‌ از پول‌ از جيبم‌ درآوردم‌ و گفتم‌ اين‌ قدر پول‌ دارم‌ كه‌ تا آخر ايران‌ فرار كنيم‌.م‌ راستي‌، آخر ايران‌ كجاست‌؟ او ] فري‌ [  مي‌خنديد و اشك‌ خوشحالي‌ چشم‌هاي‌ قشنگ‌تر را قشنگ‌تر مي‌كرد. دست‌هاي‌ مرا فشار مي‌داد و مي‌گفت‌: مادر، ايران‌ كه‌ ته‌ نداره‌... هر چه‌ فرار كني‌ و دور بشي‌، باز هم‌ به‌ آخرش‌ نمي‌رسي‌.

 من‌ هم‌ از خوشحالي‌ گريه‌ مي‌كردم‌ و به‌ شناسنامه‌اي‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ من‌ و او بود و تا كمرش‌ راست‌ مي‌شد، خيره‌ بودم‌. صبح‌ زود مي‌آمد. هميشه‌ زود مي‌آمد.

 خورشيد نزده‌ از دل‌ تاريك‌ زيرزمين‌ بيرون‌ زديم‌. شناسنامه‌ توي‌ جيب‌ روي‌ سينه‌ام‌ بود. مثل‌ خورشيد كه‌ بغل‌ كوه‌هاي‌ بلند آن‌ دوردورها بود و فقط‌ صداي‌ پاي‌ من‌ و توران‌ خانم‌ تو بيابان‌ شنيده‌ مي‌شد.»  (8)

 پي‌ نوشت‌

 1ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 7

 2ـ ديكنز، چارلز، ترجمه‌ يوسف‌ قريب‌، تهران‌ گوتنبرگ‌.

 3ـ ساچكوف‌، بوريس‌، پژوهشي‌ در ادبيات‌ رئاليستي‌، ترجمه‌ محمدتقي‌ فرامرزي‌، نشر تندر، 1362

 4ـ نجفي‌، رضا: درآمدي‌ بر رمان‌ معاصر غرب‌، نشر موسسه‌ فرهنگي‌ آينده‌ پويان‌، 1378

 5ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 26

 6ـ همان‌ مأخذ، ص‌ 61

 7ـ كتاب‌ ماه‌ كودك‌ و نوجوان‌، تيرماه‌ 1383

 8ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 128


+        | 

 

شايد اگر كسي براي نخستين‌بار به تهران بيايد، كمتر باورش بشود كه تهران قريه كوچك سرسبزي بوده با آب‌ و هوايي خوش.

اصلاً خيلي‌ها مي‌گويند، ديگر نبايد تهران را شهر ناميد. براي همين مي‌گويند كلان‌شهر تهران، شهري است بسيار بزرگ با ويژگي‌هاي متفاوت با ديگر شهرهاست كه مرز‌هايش محدود به چند خيابان و دروازه نيست.

اگرچه براي تعيين سال پايتخت‌شدن تهران توافق كاملي بين تاريخ‌نگاران نيست اما بسياري سال 1164 را به عنوان سال پايتخت شهر تهران اعلام كرده‌اند.(1) محمدحسن اعتماد‌السلطنه در كتاب «مرآت‌البلدان» مي‌نويسد:

«در روز يكشنبه يازدهم شهر جمادي‌الاولي هزار و دويست هجري كه روز نوروز بود، حضرت آقا محمدشاه قاجار در تهران جلوس نمود و سكه زدند و خطبه خواندند [...] و از آن وقت اين شهر را دارالخلافه خواندند و پايتخت سلسله ابدپيوند قاجار گرديد.»(2)

اگرچه تاريخ‌نگاران شهري مي‌گويند عمر دويست و چندساله براي يك شهر به عنوان پايتخت چندان كم هم نيست اما سابقه شهر تهران به مراتب بيشتر از اينهاست.

از قديمي‌ترين اسناد مكتوب مربوط به تهران، مي‌توان به كتاب تاريخ طبرستان نوشته محمدبن‌ حسن‌بن ‌اسفنديار اشاره كرد كه آن را در سال 613 نوشته است. در اين كتاب، نويسنده هنگام نقل جنگ‌هاي افراسياب و منوچهر مي‌گويد كه افراسياب «در آنجا كه طهران و دولاب است اردو زد».(3)

همچنين در كتاب «معجم‌البلدان» ياقوت حموي كه در سال 621 نوشته شده است در توصيف تهران مي‌گويد:

«تهران از قراي ري و ميانه اين قريه و ري دو فرسخ است. از شخص صادقي از اهل ري شنيدم كه مي‌گفت تهران قريه بزرگي  ‌است كه  بيوتات آن را زير زمين ساخته‌اند و هيچكس را راهي به اين قريه نيست مگر خود اهل قريه بخواهند او را راه دهند و بارها به پادشاه وقت ياغي شده‌اند و پادشاه جز مدارا به ايشان چاره نداشته و اين آبادي دوازده محله مي‌شود. اهل هر محله با محله ديگر منازعه مي‌نمايند و مردم اين محله به محله ديگر نمي‌روند. باغات و بساتين زياد دارد و همين فقره اسباب حراست اهلي و دفع دشمن از ايشان است [...] جماعتي از اهل علم منسوب به تهران مي‌باشند...»(4)

در كتاب «آثارالبلاد» كه زكريا‌ بن ‌محمود‌ بن محمد قزويني در سال 661 نوشته، در توصيف تهران تقريباً همان شرح ياقوت حموي آمده است با اندكي تفاوت:

«تهران قريه بزرگي است از قراي ري، داراي باغ و بستان زياد و درخت و ميوه فراوان. اهالي آن خانه‌هايشان در زير زمين است، مانند لانه مورچه و هر وقت كه دشمني به‌طرف آنها مي‌آيد، مي‌روند در خانه‌هاي خود در زير زمين مخفي مي‌شوند و دشمن هم چند روزي آنها را محاصره مي‌نمايد و مي‌رود و اهل تهران از زير زمين بيرون مي‌‌آيند و بناي فساد و قتل و غارت و راهزني را مي‌گذارند و بيشتر اوقات به سلاطين ياغي هستند و هيچ چاره‌اي براي راه‌ رفتن با آنها نيست مگر مدارا. تهران داراي دوازده محله است و هر محله با محله ديگر مشغول دشمني و زد‌ و‌ خورد است و هر وقت كه بناي اطاعت به سلطان را مي‌گذارند، مأمور اخذ ماليات مي‌رود و ريش‌سفيدهاي آنها را جمع مي‌كند و طلب خراج مي‌كند و آنها هم قبول مي‌كنند ولي آن وقت يكي از اهالي مثلاً يك خروس مي‌آورد و مي‌گويد اين يك دينار است و يكي ديگر كاسه‌اي مي‌آورد و مي‌گويد اين به جاي يك دينار است و خراج را به اين ترتيب مي‌پردازند. والا ديگر اصلاً فايده‌اي از آنها نيست و مدام منتظر اين هستند كه بهانه‌اي براي ياغيگري، به‌دست آورند و حاكم هم همين‌قدر دلش خوش است كه آنها بگويند ما مطيع هستيم و خراجي بدهند. كشت و كار با گاو نمي‌كنند چون مي‌ترسند در موقع ياغيگري از آنها گاوها را بگيرند و همه كار زراعت را با بيل مي‌كنند و گله و چهارپايان ندارند، چون دشمنان زياد دارند و مي‌ترسند از دستشان بگيرند. تهران ميوه‌هاي اعلي زياد دارد و مخصوصاً انارش كه مثل آن در هيچ‌يك از شهرهاي ديگر نيست...».(5)

«حمدالله مستوفي» در كتاب «نزهه‌القلوب» خود كه در اواسط قرن هشتم نوشته‌ است، واژه تهران را تهيران مي‌نويسد.(9) او در توصيف شهر تهران مي‌گويد: تهيران قصبه‌ايست معتبر و آب و هوايش خوش‌تر از ري و در حاصل مانند آن و در ماقبل اهل آنجا كثرتي عظيم داشته».

مجدالدين محمدالحسيني اصفهاني نويسنده كتاب «زينت‌المجالس» در توصيف شهر تهران مي‌گويد: «شهرري از زمان قتل‌عام مغول تاكنون خراب مانده و الحال طهران و ورامين شهر آنجاست. آب ‌و ‌هواي طهران از ساير ولايات ري نيكوتر است.

در قديم قصبه بود و حضرت پادشاه مغفور ]شاه‌ طهماسب[ در عمارت آن كوشيد و باروئي دور آن كشيد كه تقريباً يك فرسخ دور آن است. اين شهر اكنون معمور و آبادان و ارتفاعاتش غله و ميوه نيكو مي‌‌آيد از جمله خربزه و انگور و انجير او نهايت لطيف مي‌آيد اما خورنده ميوه‌ها از تب و لرز مصون نيست».

البته او در رد ادعاي بسياري از نويسندگان درباره آب‌ و ‌هواي خوب تهران مي‌گويد: «سمت شمال آن را سلسله البرز مسدود نموده و هواي گرم متعفن است و آب‌ها ناسازگار و هوا چنان ناسالم است كه ملك‌الموت هم از آن گريزان است».

همچنين اشاره شده است كه نويسنده كتاب «رياض‌السياحه» در شرح ويژگي‌هاي تهران نوشته است: «طهران شهري است مشهور و به خوبي آب ‌و ‌هوا موصوف. حبوباتش ارزان و فواكه‌اش فراوان و اكثر ميوه‌جات آنجا خاصه خربزه و انگور و انجير ممتاز است و در قديم اين شهر قصبه بوده و به‌تدريج رو به عمارت نهاده. شاه‌طهماسب ‌بن ‌شاه‌اسمعيل صفوي در وسعت و عظمت آن كوشيد و بر آن حصاري حصين كشيد.

كريمخان زند نيز به عمارت آن افزود و در اتساع آن سعي نمود. شهر در زمين هموار اتفاق افتاد و سمت شمالش في‌الجمله گرفته و ساير اطرافش گشاده است».(8)

نواب والا معتمدالدوله نويسنده كتاب «جام‌جم» در توصيف شهرري اشاره‌اي هم به تهران دارد: «در شمال ري طهران آباد شد كه قديما قريه‌اي بود و شاه طهماسب بزرگ صوري بر دور او كشيد و در دولت قاجاريه آبادتر گشت و اكنون پايتخت دولت ابدمدت است. جمعيت آن اكنون تخميناً صد و پنجاه هزار نفر مي‌شود...».(9)

احمد رازي نويسنده كتاب «تذكره ‌هفت‌اقليم» تهران را مثل بهشت مي‌داند. او در توصيف تهران و ميوه‌جاتش مي‌نويسد:(10) «طهران به واسطه انهار جاريه و كثرت اشجار مثمره و باغات متنزهه نظير بهشت است. خاصه بلوك شميران كه در شمال اين قريه واقع‌ است و از كمال خضرت و صفا و نضرت و بها از حيز توصيف بيرون است. بلوك شميران كه به شمع ايران معروف بوده، بهترين ييلاقات دنياست».

«احمد رازي» در تاريخ‌ آبادي شهر تهران اضافه مي‌كند كه: «]اين شهر[ در زمان شاه‌طهماسب صفوي اسمعيل بواسطه كثرت ميوه و اشجار و مكانتي كه داشت، محل توجه شده. شاه‌طهماسب در سنه نهصد و شصت و يك حكم كرد بارويي دور او بنا نمودند كه شش هزار گام دوره او بود و به عدد سوره مباركه قرآني، صد و چهارده برج براي بارو قرار دادند و در هر برجي يك سوره از سوره قرآن مجيد دفن كردند.

چهار دروازه براي شهر ساختند و خندق دور بارو اتصال يافت به اراضي رمل‌زار و چون خاك خندق كفايت ساختن قلعه و بروج را ننمود، از دو چال خاك برداشتند. چال ميدان و چال حصار و از همان وقت اين دو محل به اين دو اسم موسوم شد و دروازه دولت دروازه ارك است كه از بناهاي افاغنه مي‌باشد.»

همچنين اعتمادالسلطنه در تهران در مرآت‌البلدان مي‌نويسد:(11) «در زمان سلطنت صفويه عمارت سلطنتي اصلاً در اين شهر ]تهران[ ساخته نشد بلكه شاه‌عباس بزرگ در سفري كه به خراسان مي‌رفت، در طهران مريض شد و لعنت كرد كسي را كه از خارج شهر طهران داخل اين شهر شود و شب را در آن بيتوته نمايد».

البته مورخين در حاشيه اين حوادث گفته‌اند كه لعن‌ شاه‌عباس نه براي مريض‌شدن در طهران بوده بلكه به علت وحشيگري و پذيرايي بد مردم اين سرزمين بوده است.

در كنار اشاره‌هايي كه سياحان و نويسندگان ايراني به شهر تهران داشته‌اند، جهانگردان هم بودند كه از سراسر جهان به اهداف گوناگون به تهران سفر كرده‌اند و ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را درباره اين شهر ثبت كرده‌اند. از آن جمله مي‌توان به مشهورترين سياح اروپايي «پيترو دولاواله»(12) اشاره كرد كه در سال 1027 به تهران آمده. او در اين باره نوشته است: «طهران شهري است وسيع كه از كاشان بزرگتر است ولي جمعيت آن زياد نيست و خانه‌هاي بسيار هم ندارد. ولي در عوض داراي باغچه‌هاي خيلي بزرگي است كه به تمام اطراف مي‌رود.

[...] در تمام كوچه‌ها جوي‌هاي آب روان است كه پس از پيچ‌ و‌ خم‌ها به باغچه‌ها مي‌رود و درحقيقت مايه پرحاصلي آن شهر است. كوچه‌ها پر است از درخت ‌چنار و بعضي از اين درخت‌ها به اندازه‌اي تناور است كه دو سه نفر آدم لازم است تا بتوانند تنه آنها را در بغل بگيرند ولي از اينها گذشته، طهران چيزي كه قابل ذكر باشد ولو يك عمارت هم باشد ندارد...».

جهانگرد اروپايي ديگري كه در همان سال‌ها تهران را ديده است «سر توماس هربرت» از كاركنان سفارت انگليس در تهران بوده كه يك‌بار به همراه سفير انگلستان به تهران آمده است. او در شرح و توصيف شهر تهران مي‌نويسد: «طيرون در وسط يك دشت مسطح و وسيعي واقع شده و خانه‌هاي آن شهر از خشت است. شهر سه‌هزار خانه و ساختمان دارد ولي هيچ‌يك از آنها چيز قابل اعتنايي نيست. بازار دو قسمت است؛ يك قسمت سرباز است و قسمت ديگر سقف دارد. يك نهر كوچكي در دو شاخه از شهر مي‌گذرد و خيلي به حاصلخيزي شهر كمك مي‌كند...».(13)

در دوران قبل از سلطنت ناصرالدين‌شاه، جهانگردان بسياري به تهران آمده‌اند و يادداشت‌هايي از سفر خود به‌جاي گذاشته‌اند. يكي از آنها «ياكوب ‌ادوارد پولاك» است كه در يادداشت‌هاي خود به نام «سفرنامه پولاك، ايران و ايرانيان» در توصيف شهر تهران مي‌گويد: اين شهر كه در دشتي كم‌آب نزديك حاشيه كوير قرار گرفته، به استثناي راه‌هايي كه در اثر عبور ستور ايجاد شده، داراي جاده‌هاي مواصلاتي نيست. هيچ بناي معظم عمودي ندارد. در آن از برج و بارو و مناره اثري نيست. مسجد معظمي ندارد. نماي خانه‌ها كه همه از خاك و خاكستري است با سقف‌هاي مسطح بي‌رنگ، جمعاً بدان حالت گروهي از تپه‌هاي خاكي نامنظم مي‌دهد[...]. خلاصه بگويم، هيچ‌چيز آن بيننده را به ياد شهري بزرگ نمي‌اندازد. هنگامي كه پس از ورودم به ايران به سال 1852 كاملاً به شهر نزديك شدم و حتي موقعي كه از دروازه هم گذشتم [...] به نظرم باوركردني نبود كه واقعاً در برابر يك شهر مسكوني قرار گرفته باشم.

حصار شهر نيم‌ويران است. دروازه‌هاي شهر هرچند مستحكم‌اند اما گردش‌ درهاي آن به روي پاشنه‌ها به‌سختي و نامطمئن صورت مي‌پذيرد[...].

از محلات شهر، جديدترين آنها محله شمال‌شرقي است كه به سبب داشتن آب فراوان و باغ‌هاي بزرگ، ‌سالم‌ترين محله، و فقير‌ترين و غيربهداشتي‌ترين محله‌ها چاله‌ميدان يا محله جنوب شرق است[...].

كوچه‌هاي شهر پر از چاله و چاه‌هاي سرباز يا سرپوشيده نامطمئن است. كوچه‌ها و معابر در شب‌ها تاريكند[...] براي پاكيزگي شهر هيچ‌كاري انجام نمي‌شود...».(15)

«ادوارد گرانويل براون» در سال 1887 به ايران مي‌آيد و به تحقيق در ادبيات و تاريخ ايران مي‌پردازد كه پژوهش‌هاي او بسيار مشهور است. او در سفرنامه خود با عنوان «يك‌ سال در ميان ايرانيان» درباره تهران مي‌نويسد: «تهران در حال حاضر شهر بزرگي است كه در زمين‌هاي نسبتاً پست و كم‌ارتفاع قرار دارد، به حدي كه از راه دور ديده نمي‌شود. شكل آن نزديك به دايره است كه  توسط ديواري از خشت خام و گل كاملاً محصور شده است و در بيشتر قسمت‌ها داراي خندق نيز هست. براي ورود به شهر، دوازده دروازه وجود دارد كه عبارتند از: مابين شمال و شرق، دروازه بهجت‌آباد، دروازه دولت و دروازه شميران به طرف باغ‌ها، قصرها و روستاهايي كه در شمال شهر بر دامنه‌هاي البرز قرار دارند. مابين شرق و جنوب، دروازه‌ دوشان‌تپه، دروازه دولاب و دروازه مشهد. مابين جنوب و غرب، دروازه شاه‌عبدالعظيم كه جاده بزرگ كاروان‌رو به طرف جنوب از آن مي‌گذرد، دروازه‌غار و دروازه نو. مابين غرب و شمال، دروازه گمرك، دروازه قزوين و دروازه اسب‌دواني.

در شمال شهر، باغ‌هاي بي‌شماري هستند. بعضي از آنها، مانند بهجت‌آباد و يوسف‌‌آباد، فاصله‌ كمي با شهر دارند و بعضي ديگر در دهات شميران، مانند قلهك و تجريش كه محل اقامت تابستاني اروپاييان و ايرانيان ثروتمند است، در حدود 5 يا 6 مايل از شهر فاصله دارند و تعدادي از آنها هم، كمي دورتر، در دامنه البرز قرار گرفته‌اند.

بعضي از باغ‌ها كه متعلق به خاندان سلطنتي است، فوق‌العاده دلپذير و زيبا طراحي و خيابان‌بندي شده‌اند. مانند باغي به نام كامرانيه كه به سومين پسر شاه نايب‌السلطنه تعلق دارد.

] ...[

اصولاً تهران شهر جديدي است و به همين علت فاقد لطف و زيبايي شهرهايي مثل اصفهان و شيراز و يزد و ساير شهرهاي قديمي ايران است. با اين حال در نظر خود اهالي شهر، بسيار باشكوه و مجلل مي‌نمايد...».(16)

البته «ادوارد براون» با گردش‌هاي چندين باره‌اي كه در تهران انجام مي‌دهد، به توصيف ميدان‌ها، خيابان‌ها و... هم مي‌پردازد.

جيمز موريه نايب سفارت انگليس كه سال‌ها در ايران بوده است، در خاطرات خود از تهران مي‌نويسد: (14) «پايتخت حاليه ايران تهران است. دور باروي اين شهر چهار ميل و نيم الي پنج ميل است. اين شهر شش دروازه است كه سردر و جوانب آنها را كاشيكاري كرده. صورت ببر و حيوانات ديگر در كاشي‌ها نقش كرده‌اند. عمارت تهران چندان خوب نيست، زيرا كه غالباً با خشت خام بنا شده و شباهت آنها به ابنيه عالي كمتر است. تنها بنايي كه قابل ملاحظه و تعريف است، مسجد شاه مي‌باشد كه ناتمام است و غير از اين مسجد، شش مسجد كوچك در تهران هست [...] مي‌گويند صدوپنجاه كاروانسرا و به همين شمار حمام در تهران است. دو ميدان بزرگ يكي در شهر و يكي در ارك طهران است. دو عمارت ييلاقي سلطنتي، يك قصر قاجار، يكي نگارستان كه تازه بنا مي‌نمايند».

اما تهران امروز با تهران قديم تفاوت‌هاي بسياري پيدا كرده است. با جمعيتي در حدود ده ميليون نفر در سطح تقريبي 650 كيلومتر مربع. با 9 شهرستان و 21 شهر بزرگ و كوچك.

 

-1نگاه‌كنيد به مقاله «دويستمين سال پايتختي تهران» از احمد سعيدنيا، كتاب تهران، 1373

-2مرآت‌البلدان، محمدحسين اعتمادالسلطنه، به كوشش عبدالحسين نوائي و ميرهاشم محدث. انتشارات دانشگاه تهران،1367

-3روزنامه كاوه، دوره جديد، سال دوم، شماره دوم،مقاله طهران، سيد محمدعلي جمالزاده

-4تهران در مرآت‌البلدان، به كوشش پرتو نوري، علي و محمدعلي سپانلو، انتشارات اسفار، چاپ اول، 1364

-5تهران در گذرگاه تاريخ ح.م. زاوشي، نشر اشاره، 1370

-6روزنامه كاوه، دوره جديد سال دوم، شماره چهارم، مقاله طهران، نوشته علامه ميرزا محمدخان قزويني

-7روزنامه كاوه، دوره جديد، سال دوم، شماره دوم، مقاله طهران،

«سيد محمدعلي جمالزاده»

-8همان مأخذ- -9همان مأخذ

-10تذكره هفت اقليم، امين احمد رازي، جلد 3

-11مرآت‌البلدان، محمدحسين اعتمادالسلطنه به كوشش عبدالحسين نوائي و ميرهاشم محدث، انتشارات دانشگاه تهران، 7631

-12او ايتاليايي بوده و در سال‌هاي 1025 تا 1032 به ايران سفر كرده است.

-13روزنامه كاوه، دوره جديد، سال دوم، شماره چهارم مقاله طهران، سيد محمدعلي جمالزاده

-14جيمز موريه دو بار به ايران سفر كرده است، در سال‌هاي 1223 تا 1324 و بار ديگر 1226 تا 1230

-15سفرنامه پولاك ايران و ايرانيان، ياكوب ادوارد پولاك ترجمه كيكاوس جهانداري، انتشارات خوارزمي

-16يك سال در ميان ايرانيان، ادوارد گرانويل براون، ترجمه ماني صالحي علامه، نشر ماهريز، 1381


 

+        | 

درباره داستان پليسي و معرفي انواع آن، پژوهش‌ها و تحقيقات زيادي در جهان انجام شده است. برخي از آنها به نقل تاريخچه اين ژانر ادبي پرداخته‌اند و گروهي با تفسير يكي از انواع آن، پليسي‌نويسان را معرفي كرده‌اند، كه تنها بخشي از اين آثار در ايران ترجمه شده است. چند مقاله چاپ‌شده فارسي نيز تنها با استناد به همان منابع تاليف شده است و كمتر مطلب تازه‌اي در آنها ديده مي‌شود.(1)

اصطلاح «ريخت‌شناسي داستان پليسي» را اولين‌بار «تزوتان تودورف» در سال 1966 در كتاب «بوطيقاي نثر»(2) خود به كار برد و بعدها نظريه‌پردازان ادبي، اين عبارت را براي معرفي نوعي از ادبيات داستاني (داستان كوتاه و رمان) مورد استفاده قرار دادند.

ژانر پليسي، داستاني است كه بافتي معماگونه دارد و معمولاً «جستجو» ساختار اصلي آن را تشكيل مي‌دهد. موضوع اغلب اين داستان‌ها، عدالت اجتماعي است. در اين گونه داستاني، جرمي اتفاق مي‌افتد (جنايت، سرقت يا تجاوز) و آن‌گاه كسي (پليس، كارآگاه يا فرد كنجكاو) پس از تحقيق و جستجو، مرتكب جرم را تحويل قانون مي‌دهد.

اغلب منتقدان ادبي پيدايش اين ژانر داستاني را به سال‌هاي دورتري نسبت  داده‌اند. در بسياري از فرهنگ‌نامه‌هاي ادبي و هنري، سال 1841 به عنوان سرآغاز پيدايش «داستان پليسي» ذكر شده است.

در اين تاريخ «ادگار آلن پو» داستان «دو جنايت خيابان مورگ» را در مجله «گراهامر» چاپ كرد. او در اين داستان كوتاه، شكل و ساختاري را پي‌افكند كه بعدها به نام «داستان پليسي» مشهور شد. ادگار آلن پو در اين داستان اسطوره ماندگار تيپ «كارآگاه» را خلق كرد. شخصيتي كه استعداد خاصي در حل معماهاي پليسي و جنايي از طريق «مشاهده» و «تحقيق» داشت.

داستان در سال 1841 در پاريس اتفاق مي‌افتد. ساعت سه صبح است. ساكنان خيابان مورگ، ناگهان از صداي فرياد وحشتناكي كه از آپارتمان خانم «اسپاني» و دخترش «كاميل» مي‌آيد، بيدار مي‌شوند. كساني كه زودتر به آنجا مي‌رسند، در بسته را مي‌شكنند و وارد آپارتمان مي‌شوند. مبل‌ها شكسته و تشك‌ها پاره شده. همه چيز به هم ريخته است، و كسي نيست. جسد دختر را از توي دودكش شومينه بيرون مي‌آورند و جسد مادر را در حياط پشت خانه پيدا مي‌كنند. گردن مادر بريده شده است. درهاي خانه قفل بوده و براي وارد شدن به خانه راه ديگري وجود ندارد. پليس سردرگم مي‌شود. در اين لحظه مردي به نام شواليه دوپن كه از خانواده‌اي اصيل و ثروتمند به حساب مي‌آيد، پيدا مي‌شود. دوپن با جستجوي سرنخ‌ها در نهايت معما را حل مي‌كند. داستان از طريق دوست نزديك دوپن روايت مي‌شود.

دو داستان كوتاه ديگر پو «ماجراي اسرارآميز ماري‌روژه» و «نامه ربوده‌شده» كه به فاصله كوتاهي پس از داستان «دو جنايت خيابان مورگ» منتشر شد، شكل ابداعي داستان پو را كامل كرد. در اين داستان‌ها هم همان شخصيت آشناي كارآگاه «اگوست دوپن» حضور داشت. بعدها اين سه داستان در مجموعه‌اي به نام «قصه‌ها» منتشر شد.(3) البته پرتو كم‌رونقي از فرم داستان پليسي را مي‌توان در زمان‌هاي قرون وسطاي اروپا و از سويي در هزار و يك شب و افسانه‌هاي «يوكاچيو» و «چانسر» يافت. حتي برخي منتقدان سعي كرده‌اند نمودهايي از اين فرم داستاني را در آثار «شكسپير» و «سوفولكس» اثبات كنند. در بررسي آثار ديكنز گفته‌اند كه در «خانه قانون‌زده» هم گرايش ژانر پليسي ديده شده است. و در آخرين رمان «ماجراي اسرارآميز ادوين درود» كه پس از مرگ ديكنز منتشر شد. تلاش چشمگيري به جهت نزديك شدن به اين فرم معمايي- پليسي ديده مي‌شود. همين‌طور در رمان «جنايت و مكافات» داستايوفسكي و «بينوايان» ويكتور هوگو، شخصيت‌ها يادآور همان كارآگاه جستجوگر داستان‌هاي پليسي است.

مطالعه نشان مي‌دهد كه ريشه‌هاي اين گونه داستان‌ها حتي در قديمي‌ترين فولكلورهاي ملل قابل جستجو است. نمونه‌هاي داستان پليسي به مفهوم ابتدايي را مي‌توان از لابه‌لاي نوشته‌هاي «ازوپ»، «هردوت»، «سيسرون» و «ويرژيل» نويسندگان كتب مقدس مشكوك‌الاعتبار بيرون كشيد. نمونه‌هايي را نيز در ادبيات مشرق‌زمين مي‌توان پيدا كرد كه شايد بهترين آنها، حكايت مشكوك كارآگاه‌گري حضرت دانيل است. در داستان «پل و اژدها» كه از وراي قرون و اعصار روي دست شرلوك هلمز مي‌زند، نمونه جالب توجهي به حساب مي‌آيد. از ادبيات قرون وسطي هم قصه‌ها و افسانه‌هايي از «بوكاچيو»، «چاسر» و ديگران برجا مانده كه كارآگاه‌گري را در شخصيت‌هاي داستاني تجسم بخشيده‌اند. مثال برجسته‌تر «هزار و يك شب» است. قوي‌ترين نمونه‌هاي اوليه قرون جديد در فصلي از كتاب «آن zodig» است كه يك رمانس قرن هجدهمي است كه در آن فيلسوف قهرمان اسب و سگي گمشده را بي‌‌آنكه هيچ يك را ديده باشد، به‌دقت و با شم كامل «شرلوك هلمزي» توصيف مي‌كند.(4)

اگر هسته معماگونه طرح و تعليق ساختاري داستان، ويژگي اصلي ژانر پليسي به حساب آيد، در دوره‌هاي مختلف ادبي مي‌توان الگوهاي مشابهي را پيدا كرد. «بوآلو نارسژاك» در تبيين تاريخچه رمان پليسي مي‌گويد: (5) به نظر مي‌رسد كه رمان پليسي در دوراني به نسبت جديد، به‌تدريج ساخته شده باشد. اما اين ظاهر قضيه است. مكانيسم منطقي كه رمان پليسي به كار مي‌گيرد، با خود انسان هم‌سال است، اما اين مكانيسم‌ها چون از آغاز زمان كار مي‌كردند، كسي متوجه آنها نشد. بشر ابتدايي كه چرخ، قلاب و اهرم را اختراع كرد، نمي‌دانست كه درست مي‌انديشد. بايد منتظر ارسطو مي‌شديم تا صاحب منطق بشويم. بايد دكارت مي‌آمد تا روش داشته باشيم و سرانجام بايد كلوبرنار مي‌رسيد تا شناخت‌شناسي را به ما بياموزد. تاريخي براي ذهن و انديشه وجود ندارد... و رمان پليسي به گونه‌اي كه مي‌شناسيم در برابر چشمان ما ظاهر مي‌شود. درست به همان صورت كه روانكاوي، كه آن نيز عمري به قدمت انسان دارد، وقتي به صورتي پويا به عناصرش تجزيه و بار ديگر بازسازي شد، ظاهر گرديد. «نارسژاك» معتقد است پديده داستان پليسي را نبايد به حساب ابداع «آلن پو» بگذاريم، بلكه بايد او كسي به حساب آيد كه از «ژانر پليسي» كشف حجاب كرده است: فرويد ناخودآگاه را ابداع نكرد بلكه از آن كشف حجاب كرد. ادگارآلن پو هم رمان پليسي را به تمامي با قوه تخيل خود به وجود نياورد بلكه به كمك مقتضيات آن را ظاهر ساخت.

نارسژاك معتقد است كه داستان پليسي مثل شهاب‌سنگي نيست كه يكباره از آسمان به زمين كسي افتاده باشد. او اعتقاد دارد به هيچ وجه نمي‌توان «ادگار آلن پو» را خالق داستان پليسي دانست. رمان پليسي ساختاري كاملاً معين دارد كه آناً و به دور از نيات پو شكل گرفت زيرا پو نمي‌دانست كه رمان پليسي را اختراع كرده است. او فقط تصور مي‌كرد كه تكنيك استدلالي را كشف كرده كه بر آثار تخيلي قابل انطباق است.(6)

به هر حال اگر ادگار آلن پو را خالق داستان پليسي بدانيم و يا فقط او را كاشف اين ژانر داستاني به حساب بياوريم، گره‌اي از كار فروبسته شناخت ساختار داستان پليسي باز نمي‌كند. مهم فقط اين است كه شكلي از داستان وجود دارد كه با فرم داستان‌هاي ديگر متفاوت است.

بوآلو نارسژاك در مقاله «نقد و بررسي رمان پليسي» مي‌گويد: «اگر كسي بخواهد رمان پليسي را با تاريخچه‌اش توضيح دهد، مرتكب دو اشتباه شده است. نخست آنكه پذيرفته است كه سه عامل اساسي رمان پليسي يعني جنايتكار، قرباني و كارآگاه به نحوي عارضي با تحول جامعه به وجود آمده‌اند و به دليل نبوغ ناگهاني ادگار آلن‌پو در يك جا دور هم جمع شده‌اند و ديگر اينكه پذيرفته است كه رمان پليسي دايم تغيير شكل داده است».

برخي منتقدان، پيدايش ژانر پليسي را در تاثيرات مكتب رمانتيسم جستجو كرده‌اند و اعتقاد دارند ژانر پليسي زاده تفكر و انديشه در عصر پس از رمانتيسم است. اين مكتب ادبي كه در ابتدا مبين انديشه‌هاي فلسفي بود، اصالت احساسات و عواطف بشري را گوشزد مي‌كرد، اما خيلي زود اين تفكر در عرصه‌هاي هنري و ادبي نفوذ كرد. مكتب رمانتيسم را به نوعي مي‌توان اولين جريان هنري به حساب آورد كه مدت‌ها پيش از تاريخ علم و پيشرفت‌هاي علمي موفق شد به عرصه‌هاي ناشناخته روح بشر راه يابد. اين جريان تلاش كرد بخشي از زشتي‌ها و پلشتي‌هاي روح آدمي را به نمايش بگذارد. نكته جالب توجه آن است كه اغلب تيپ‌ها و شخصيت‌هاي هول‌آور ادبيات جهان، حياتشان مديون داستان‌هايي است كه در همين دوران پديد آمد.

انديشمندان مكتب رمانتيسم، پليدي‌ها را به دو گونه تفسير مي‌كردند؛ يكي پليدي‌هاي طبيعي [Natural] مثل دزدي، جنايت، خيانت و... كه علت به وجود آمدن آنها كاملاً محسوس و قابل شناخت است و ديگري پليدي‌هاي فوق طبيعي كه بيشتر زاده تخيل پديدآورندگان آنها بود. شخصيت‌هايي مانند فرانك اشتاين در آلولا و....

قرن نوزدهم عصر علم است. علمي كه مي‌كوشد تا قوانين حاكم بر پديده‌ها را كشف كند. در اين دوران مفهوم انسان آزاد كه قدرت انجام هر عملي را دارد، در چنبره علم محدود مي‌شود. در جهان‌بيني اين عصر، جهان دستگاه بزرگ قابل تجزيه‌اي به حساب مي‌آيد، كه انسان هم جزئي از آن محسوب مي‌شود. زندگي نوين صنعتي كه حاصل اين طرز تلقي نسبت به جهان بود، الگويي از زندگي را به انسان‌ها تحميل مي‌كند؛ زياد شدن فاصله‌هاي طبقاتي، پديد‌ آمدن طبقات جديد، گسترش شهرها، و انهدام مفاهيم انساني و جايگزين شدن قتل، جنايت و.... فرانسيس لاكاسن در كتاب «اسطوره رمان پليسي» بستر پيدايش ژانر پليسي را اين‌گونه توصيف مي‌كند: «شهر با ديوارهايي كه به دروغ اطمينان بخشند، توده مردمي كه هر يك ممكن است جنايتكاري را در خود مخفي كرده باشد، خيابان‌هايي گشوده به روي تعقيب‌هاي جنون‌‌آسا، انبارهايي عظيم همچون قلعه‌ها، نرده‌هايي بسته به روي راز يا نيستي، نورهايي كه شب تهديدآميز را پاره پاره مي‌كند، هم همدست كارآگاه است،  هم رقيبش است و هم همراهش...».(7)

زندگي صنعتي براي ادامه حيات خودش به پليس نياز دارد. اولين صورت‌هاي آني نياز در سيماي پليس سياسي تجلي پيدا مي‌كند. به دليل پيچيدگي‌هاي زندگي صنعتي نوين، جامعه به پليس‌هاي صاحب نبوغ احتياج پيدا مي‌كند و رفته‌رفته اين نياز اجتماعي تبديل به يك سمت اجتماعي مي‌شود. و پليس به عنوان حقوق‌بگير حكومت، نقش نگهبان قدرت را و بعضاً وظيفه احقاق حق را برعهده مي‌گيرد. و تيپ شخصيت مردان بلندقامت با پالتويي كه دكمه‌هايش هميشه بسته است، با باتون يا اسلحه‌اي به كمر شكل مي‌گيرد. با پيچيده شدن كار برهم‌زنندگان نظم اجتماعي، ظاهر پليس هم تغيير مي‌كند. كارآگاه خصوصي، بازرس پليس، و يا فردي كنجكاو كه وظيفه يك پليس را به خوبي انجام مي‌دهد، جايگزين تازه‌هاي براي حافظان زندگي مي‌شود. شايد به همين دليل «ماكشيم گوركي» داستان‌هاي پليسي را ادبيات واقعي طبقه متوسط مي‌نامد. برخي نيز ژانر پليسي را جلوه‌اي از آرزوهاي بشر براي مبارزه با پليدي‌ها و توصيف امنيت مورد نياز جامعه پيچيده قرن بيستم تفسير مي‌كنند.

«لوكاچ» در نقد آثار «كنان دويل» خالق شخصيت «شرلوك هلمز» مي‌گويد: «گرايش به افراد نابهنجار و منحرف، ريشه‌هاي استواري در فلسفه امنيت داشت و دانايي بيكران آناني را ستايش مي‌كرد كه سخت مراقب ثبات زندگي بورژوايي بودند».(8)

تحليل‌گران داستان‌هاي پليسي اين ژانر متنوع را به دسته‌هاي مختلفي تقسيم كرده‌اند و تلاش داشته‌اند به لحاظ شباهت‌هايي در ساختار يا موضوع، اين‌گونه ادبي را به شاخه‌هاي مشخص‌تري تقسيم كنند. داستان پليسي، داستان جنايي، داستان كارآگاهي، داستان جاسوسي، داستان سياه، داستان دلهره و... اما آنچه اين گونه‌هاي مختلف را در يك مجموعه قرار مي‌دهد، ويژگي‌هاي عام اين گونه داستان‌ها به حساب مي‌آيد. عنصر معمايي طرح در داستان‌هاي پليسي، مهمترين ويژگي ساختار اين ژانر محسوب مي‌شود. تعليق در شكل روايت داستان، الگوي هميشگي اين نوع ادبي را تثبيت مي‌كند. شكلي از روايت داستان به گونه‌اي كه خواننده ميل دنبال كردن حوادث را تا آخرين فرازهاي روايت از دست ندهد. اين ساختار حتمي داستان پليسي است.

بوآلو نارسژاك درباره ريخت داستان پليسي مي‌گويد، اين نوع داستان‌ها نويسنده را در چنگ خود دارد. به او ساختاري را تحميل مي‌كند كه هرگونه تغيير در آن، امكان‌پذير نيست. نارسژاك فرم داستان پليسي را به سنگي فرو افتاده از آسمان در محدوده ادبيات تفسير مي‌كند و تصريح مي‌كند كه يا بايد ساختار داستان پليسي را با قواعد و قوانين بپذيريم و يا آن را به دور بيفكنيم. او در مورد تنوع شكل در داستان‌هاي پليسي مي‌گويد: «اين گونه ادبي مثل درخت سيبي است كه انواع مختلفي به عمل مي‌آورد، اما همه همان سيب هستند. اشتباه دقيقاً در آن است كه بخواهند ماهيتش را با پيوندي كه هرگز آن را به خوبي قبول نمي‌كند، تغيير دهند. اين شيوه ساختار مشخصي دارد كه اگر دقيق بررسي شود، همان ساختار پيچيده روح ماست».

تزوتان تودورف در مقاله شكل‌شناسي داستان مي‌گويد: «داستان پليسي قاعده‌هاي ويژه خود را دارد. گسترش دادن آنها يعني ابطال آنها. «بهبود بخشيدن» داستان پليسي يعني نوشتن ادبيات، نه داستان پليسي». تودورف معتقد است در ژانر پليسي دو داستان بازگو مي‌شود؛ «داستان جنايت» و «داستان تحقيق» كه در برخي از آثار اين دو داستان وجوه مشتركي هم پيدا مي‌كنند. «داستان جنايت» آنچه را كه واقعاً روي داده بازگو مي‌كند، در حالي كه داستان تحقيقات پليسي آنچه را كه خواننده يا راوي از آن دريافته باز مي‌گويد.

او نگارش داستان پليسي را به يك معماري صرفاً هندسي تشبيه مي‌كند و داستان «قتل در قطار سريع‌السير شرق» نوشته «آگاتاكريستي» را مثال مي‌زند و الگوي ريخت‌شناسانه خود را در اين اثر تحليل مي‌كند.

در اين داستان جنايتي در قطار رخ داده است. در دوازده فصل كتاب دوازده بازجويي انجام مي‌شود تا اينكه قاتل پيدا مي‌شود. داستان نخست يعني جنايت، غايب است. يعني شرح آن رخداد وجود ندارد، تنها جسديست كه پيدا شده است. تحقيقات پليس به نوعي داستان دوم اين طرح است، كه از زبان دوست كارآگاه روايت مي‌شود. در واقع داستان دوم، داستان پديدآمدن كتاب است. در حالي كه داستان هيچ ارتباطي با ساختار داستان اول ندارد. البته اين ساختار پيش‌بيني شده تودورف احتمالاً تنها بر الگوي بخشي از داستان‌هاي پليسي انطباق خواهد داشت و به راحتي مي‌توان نمونه‌هاي شاخصي را به ياد آورد كه چنين الگويي بر آن منطبق نباشد.

فرانسوا فوسكا در كتاب تاريخ و تكنيك رمان‌نويسي كه در تبيين ساختار اين ژانر داستاني مي‌گويد:(9)

-    قضيه‌اي كه موضوع را تشكيل مي‌دهد، راز يا مجهولي است به ظاهر غيرقابل توضيح.

-  يك نفر- يا چند نفر- همزمان يا يكي پس از ديگري، به غلط به جاي جنايتكار گرفته مي‌شود، زيرا نشان‌هاي سطحي ظاهراً او را جنايتكار معرفي مي‌كند.

-  مشاهده دقيق واقعيات مادي و روانشناختي كه به دنبال شهادت‌ها لازم مي‌آيد و بالاتر از همه روش قاطع استدلال، بر تئوري‌هاي شتابزده پيروز مي‌شود.

-    كارآگاه پيش‌بيني نمي‌كند. كارش مشاهده و استدلال است.

-    نتيجه، كه با واقعيات هماهنگي تام ندارد، كاملاً غيرقابل پيش‌بيني است.

-    هر قدر قضيه‌اي عجيب‌تر به نظر بيايد، حلش ساده‌تر است.

-    وقتي تمام جنبه‌هاي غيرممكن كنار گذاشته شد، چيزي كه باقي مي‌ماند هرچند در نظر اول باورنكردني باشد، راه‌حل نهايي است.

«اس.اس.وان» دين نويسنده داستان‌هاي پليسي در سال 1928 در مقاله‌اي ويژگي‌هاي حتمي داستان‌هاي پليسي را مشخص مي‌كند و به طور جدي معتقد است يك نويسنده داستان پليسي ملزم به رعايت آنهاست. اصولي مثل:

-    داستان بايد در نهايت يك كارآگاه، يك جاني و دست كم يك قرباني (جسد) داشته باشد.

-    مجرم بايد جنايتكار حرفه‌اي باشد. نبايد كارآگاه باشد و بايد به دلايل مشخصي دست به قتل بزند.

-    عشق هيچ جايي در داستان پليسي ندارد.

-    مجرم بايد به گونه‌اي اهميت ويژه داشته باشد.

الف: در زندگي واقعي: قصاب يا كلفت نباشد.

ب: در كتاب: بايد يكي از شخصيت‌هاي اصلي باشد.

-    در مورد اطلاعات مربوط به داستان، اين معادله بايد در نظر گرفته شود.

-    نويسنده: خواننده = جاني: كارآگاه...

-    «آر.اچ. سامپون» در مقاله «تكنيك داستان پليسي» بايدها و نبايدهايي براي داستان پليسي مشخص مي‌كند:

-    نويسنده نبايد دو جمله متناقض در كتابش به كار برد، مگر آنكه اين تناقض‌گويي خود جزوي از داستان باشد.

-    نبايد حقايق حياتي را تا آخر كتاب مكتوم دارد.

-    نبايد حرف‌هاي دروغ يا گمراه‌كننده بگويد، مگر از زبان شخصيتي كه قبلاً معلوم شده آدم دغلي است.

-    نبايد در مسائل علمي و پزشكي و حقوقي و زمينه‌هاي نظير آن اشتباهي كند، مگر اين اشتباه ارادي باشد.

و بعد اضافه مي‌كند: رمان پليسي ممكن است داستان بلند يا داستان كوتاه باشد و به هر حال زماني واقعاً اين رمان پليسي خوانده مي‌شود كه شامل نكات زير باشد:

-  جنايتي رخ مي‌دهد، احتمالاً اين جنايت به وسيله يك يا چند شخص انجام گرفته باشد و سر آخر جنايت به وسيله كارآگاهي حرفه‌اي يا آماتور كشف شود. معما و اسرار پنهان چون صدفي مرواريد طرح داستان پليسي را در خود مخفي كرده است. در هر طرح داستان پليسي راز سر به مهري وجود دارد. جرمي رخ مي‌دهد، كه اغلب قتل است و هويت قاتل يا مجرم مجهول است. پليس يا كارآگاه آماتور يا حرفه‌اي يا حتي آدم كنجكاوي پس از پيگيري در پي‌جويي حوادث، سرنخ‌هايي به دست مي‌آورد كه در نتيجه قاتل يا مجرم مشخص مي‌شود. طرح قالبي حركت از مجهول به سوي معلوم و حركت از مجموعه معلوم‌ها به الگويي اصلي، داستان پليسي را سامان مي‌دهد. (10)

از اين نظر داستان پليسي را مي‌توان در چند ساخت بررسي كرد: (11)

الف. جرم

ب. مجرم

ج. قرباني

د. محقق

جرم يكي از اجزاء مهم داستان پليسي است. اين عنصر در هر فرم اين ژانر، به شكلي تجلي پيدا مي‌كند. گاه جرم سرقت است و گاهي اين سرقت چنان پرارزش و بااهميت مي‌شود كه امنيت ملي را نيز به مخاطره مي‌اندازد. گاهي جرم آزار و اذيت است و گاه جنايت، كه اغلب داستان‌هاي پليسي به دليل هيجان‌انگيزتر كردن طرح، جرم قتل و يا قتل‌ها را انتخاب مي‌كنند. جرم را از ناحيه تحقق آن مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

جرم غيرعمدي: جرم‌هايي است كه مجرم انگيزه قبلي براي انجام دادن آن ندارد. جرم‌هايي مثل تصادف، دفاع از خود و....

جرم عمدي: جرايمي را شامل مي‌شود كه مجرم با انگيزه قبلي آن را انجام مي‌دهد مثل انتقام يا كشتن به قصد لذت بردن و تفريح كردن.

مجرم عنصر مهم ديگر داستان پليسي به حساب مي‌آيد. مجرم فاعل جرم است. بدون او جرمي رخ نمي‌دهد. در داستان‌هاي پليسي مجرم مي‌تواند سارق متجاوز ضارب و يا قاتل باشد. مجرم همچون شكاري است كه خود را از شكارچي (محقق، پليس، كارآگاه و...) پنهان مي‌كند. او با محقق سر ستيز دارد. مجرم مي‌خواهد ناشناس باقي بماند، براي همين دائم در حال گريز است. از خودش نشاني باقي نمي‌گذارد و يا نشانه‌هايي بر جا مي‌نهد تا تحقق را فريب بدهد. مكانيزم اين پنهان‌كاري و گريز يكي از فرازهاي ايجاد تعليق در داستان پليسي به حساب مي‌آيد. در اغلب داستان‌هاي پليسي محور داستان، كارآگاه و محقق پليس است، اما در نمونه‌هايي هم ديده شده است كه مجرم محور داستان است و موضوع داستان حول انگيزه او براي انجام جرم مي‌چرخد. الگوي «تعقيب مجرم» كلاسيك‌ترين نوع داستان پليسي است.

جرمي رخ داده، مجرم مجهول است و محقق در ميان تعدادي مظنون پس از جستجو و پي‌جويي سرنخ‌ها، مجرم را پيدا مي‌كند. در اين الگو، انگيزه مجرم مهم نيست. اهميت طرح، در به دام افتادن مجرم است.

قرباني گاهي در داستان پليسي اهميت كمتري پيدا مي‌كند. گاه قرباني تنها بهانه‌اي است كه مجرم در چنگال محقق اسير شود. قرباني عامل است تا مجرم به وسيله پليس تعقيب شود.(12)

داستان‌هاي پليسي اغلب با يك جسد شروع مي‌شود و طرح اصلي تعقيب و جستجوي قاتل است. در الگوهايي از داستان پليسي قرباني محور داستان قرار مي‌گيرد. قرباني مي‌گريزد و قاتل به دنبال اوست.

عنصر مهم ديگر داستان پليسي كه بدون آن ساختمان طرح تكميل نمي‌شود، محقق است. اين محقق كسي است كه در جستجوي مجرم است. گاهي محقق پليس است. گاهي كارآگاه حرفه‌اي يا غيرحرفه‌اي است. برخي اوقات نيز يك آدم كنجكاو است. محقق مثل نوازنده فلوت است در برابر مار كبرا. او با تحقيقاتي كه انجام مي‌دهد، مار را از پناهگاهش بيرون مي‌كشد.

در داستان‌هاي جديد پليسي مرحله تحقيقات با كمك پيشرفت‌هاي چشمگير بشر در جرم‌شناسي تشخيص هويت، آرشيوهاي بزرگ اطلاعات سيستم‌هاي خبرگيري، و تجهيزات پيشرفته و... به مراتب آسان‌تر شده است.

در ادبيات داستاني ايران، داستان پليسي هنوز به عنوان يك ژانر مستقل هويت پيدا نكرده است. حتي در ميان داستان‌نويسان اين عرصه نمي‌توانيم نويسنده‌اي را پيدا كنيم كه در آثارش تمايل جدي به نگارش داستان‌هاي پليسي ديده شود. اولين آشنايي ايرانيان با ژانر پليسي را بايد در نخستين ترجمه‌هاي رمان و داستان دنبال كرد. ترجمه پاورقي‌ها در سال‌هاي كمي قبل و بعد از انقلاب مشروطه اولين برخورد ايرانيان كتاب‌خوان با داستان‌ها و رمان‌هاي پليسي به حساب مي‌آيد. اولين رمان‌هاي اجتماعي كه اغلب تحت تأثير آثار غير فارسي (ادبيات فرانسه، انگلستان، و بعدها آمريكا) نوشته مي‌شد و حتي برخي از آثار، گرته‌برداري دقيقي از الگو‌هاي داستان‌ها و فيلم‌هاي غربي بود، نشانه‌هاي تأثير داستان‌هاي پليسي را هويدا كرد. هر چند كه در طول آن سال‌ها اثر قابل تأملي پديد نيامد.(13)

پاورقي‌نويسان براي جلب خوانندگان بيشتر آثار خود، از هيجان‌آفريني‌هاي جنايي و عشقي سود مي‌جستند. «ابراهيم مدرسي» در رمان «دلشاد خاتون» تجسسي پليسي را در بستر يك رمان پرحادثه خلق مي‌كند. آدم‌ربايي، تعقيب و گريز، مرگ‌هاي اسرارآميز و... اولين نمودهاي داستان پليسي را نويد مي‌دهد.(14)

حسن ميرعابديني در كتاب «صد سال داستان‌نويسي ايران» درباره داستان‌هاي پليسي ايراني مي‌گويد: «در ادبيات پيشرو معاصر، جز در مواردي معدود با آثار پليسي به معناي متداول آن روبرو نيستيم، بلكه به داستان‌هايي برمي‌خوريم كه صناعت داستان پليسي در آن به منظوري پژوهشي، و براي ايجاد شك در باورهاي تثبيت‌شده به كار گرفته شده است. «بوف كور» صادق هدايت تلفيقي هنرمندانه از هيجان داستان پليسي با كابوس‌هاي تاريخي يك ملت است. هدايت در داستان سمبليك سه قطره خون نيز از درگيري ذهني يك راوي آشفته حال با ماجراي قتل معماگونه سخن مي‌گويد. در اين ماجرا همه گناهكارند».

او همچنين عنصر حيرت و جستجو براي كشف راز را در داستان‌هاي «بزرگ علوي» مثل «رقص مرگ»، «خائن» و «رمان چشم‌هايش» و «ميرزا» نمونه ديگري از الگوي داستان پليسي ايراني ذكر مي‌كند.

دهه چهل و پنجاه با حضور چهره‌هاي جديدي چون صادق چوبك با آثاري چون «تنگسير» و «سنگ صبور»، رمان «شراب خام» و مجموعه داستان «ديدار در هند» از اسماعيل فصيح، داستان «پوكر روباز» از غ.داوودي، داستان «با نارنج و ترنج بر شاخ سيب» از غزاله عليزاده و داستان «به خدا كه مي‌كشم هركس كه كشتم» از بهرام حيدري، نمونه‌هاي جديدتر از داستان‌هاي پليسي خلق شد.

رمان «ملكوت» از بهرام صادقي و تعدادي از داستان‌هاي «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» و داستان «شب شك» و «مردي با كراوات سرخ» از هوشنگ گلشيري و همچنين داستان بلند «انسان، جنايت احتمال» از نادر ابراهيمي، راه را براي پخته‌تر شدن اين جريان گشود. قاسم هاشمي‌نژاد با رمان «فيل در تاريكي» كه در سال 1358 منتشر شد، اولين رمان پليسي نسبتاً كامل را نوشت. در همين سال‌ها «اسماعيل فصيح» كه در بسياري از آثارش جستجو و راز و معماي پليسي وجود داشت، «درد سياوش» را منتشر كرد. در بررسي داستان‌هاي پس از انقلاب به نمونه‌هايي برمي‌خوريم كه اگرچه نمي‌توان به طور كامل آنها را داستان پليسي ناميد ولي ساخت معمايي و عنصر تعقيب و گريز نشانه‌ها، ديگر تمايل نويسندگان است بر ژانر پليسي. محمد كشاورز در داستان‌هاي «تيغ» و «آينه» و «طعم» و جوار حجابي در برخي از آثارش نوعي رمز را سامان ‌دهند كه خصوصاً در داستان «ابلق» اين تمايل جدي‌تر است. اصغر عبداللهي در مجموعه «سايباني از حصير»، رضا جولايي در مجموعه «جامه به خوناب» و شهريار مندني‌پور با چند داستان، خصوصاً «اگر فاخته را نكشته باشد».

 1-    تاريخچه داستان پليسي / مجله الفبا/ 1354

2-    نقد و بررسي رمان پليسي/ بوآلو نارسژاك/ 1372

3-    كتاب داستان / 1373

4-    انواع داستان بلند / 1376

5-    اندر باب دفاع از داستان‌هاي پليسي / آدينه/ 77-86

6-    نوع‌شناسي داستان پليسي/ ادبيات داستاني43

7-    درباره رمان پليسي/ هفته‌نامه مهر/ 4

8-    لوكاچ: معناي رئاليسم معاصر/ ترجمه فريبرز سعادت/ نيل 1349

9-    جنايت و منطق/ روز هفتم/ 14

10-تاريخچه داستان پليسي/ دايره‌المعارف بريتانيكا/ ترجمه سعيد حميديان/ مجله الفبا شماره 2/  1354

11-همان ماخذ

12-نقد و بررسي رمان پليسي/ بوآلو نارسژاك / ترجمه خسرو سميعي/ قطره 1372

13-همان ماخذ

14-جذابيت پنهان، جستجو تعليق، كشف/ نگاهي به ادبيات پليسي/ روزنامه خرداد/ شماره 69/ 6 اسفند 1377

15-صد سال داستان‌نويسي- حسن ميرعابديني- نشر تندر

 

 

+        | 

محمدجواد جزيني

در سال 1344 در روستاي درچه اصفهان به دنيا آمد. مدرك فوق ديپلم روانشانسي با گرايش تربيتي را از دانشگاه شهيد بهشتي گرفت. در رشته ادبيات فارسي تا مقطع كارشناسي تحصيل كرد. او «نويسندگي داستان كوتاه» را به شكل غير حضور در دانشگاه ics آمريكا گذرانده است. او طراح استاندارد مهارتي داستان نويسي و مدير نخستين هنرستان داستان نويسي ايران بود.

 

آثار:

تابستان پر ماجرا / مجموعه داستان /

ايل بي سوار / مجموعه داستان /

آب باد آتش / مجموعه داستان /

 

بخشي از كتاب

باران سنگ مي‌باريد. صف مامورها پيش رفتند. سنگ‌هاي كه به نرده و سپرها مي‌خورد صدا مي‌كرد. چشم‌هايم سوخت. از دور پشت جايي كه توده سفيد رنگ ديگري از زمين بر مي‌خاست، اتوبوسي در آتش مي‌سوخت.

مامورها عقب رفتند. كسي كه بيسيم دستش بود سرش شكسته بود انگار. از ميان انگشتان دستي كه روي سرش بود خون بيرون مي‌سريد. مردهايي كه با پارچه صورت‌هايشان را بسته بودند، ريختند توي ميدان.

باران سنگ و تير بود.

زني عكس مي‌گرفت با كيف بزرگي كه روي شانه‌اش بود. آن‌هاي كه صورت‌هشان بسته بودند، نعشي را روي دست‌ها مي‌آوردند. مردي با كفش‌هاي كتاني شلوار بي‌رنگ و پيراهني كه انگار آبي بود. آبي روشن.

 

+        | 

گروه فرهنگ و هنر ـ سايرمحمدى: «ايل بى سوار» اولين مجموعه داستان جواد جزينى بود كه به بازار آمد. به دنبال آن مجموعه داستان هاى جنگ را تحت عنوان «آب، باد، آتش» منتشركرد. «تابستان پرماجرا» اثر ديگر اوست كه چندى پيش منتشرشده است. ضمن اين كه نقد و بررسى هاى داستانى خود را نيز با نام «داستان از حاشيه تا متن» درسال 44 راهى بازاركرد. جواد جزينى در حوزه ادبيات كودك و نوجوان هم آثارى چون «سفر» و «هوتك» و «روزى اين چنين» را دركارنامه خود دارد. وى متولد 1344اصفهان در رشته ادبيات فارسى ليسانس خود را گرفت و هم اكنون نيز چندعنوان كتاب آماده انتشار دارد.
> آقاى جزينى، مدتى است كتابى منتشر نكرده ايد. بفرماييد چه مى كنيد؟
\ كتابى تحت عنوان «كسى براى قاطر مرده گريه نمى كند» در دست چاپ دارم. اين كتاب شامل شانزده داستان است كه هم فضا و هم به لحاظ زبان و فرم با آثار ديگرم تفاوت هايى دارد. اين مجموعه حاصل تجربه هاى جديد من است يعنى اغلب آنها در سال هاى اخير نوشته شده اند. غير از اين مجموعه مقالاتى دارم كه شامل چندمقاله پيرامون داستان هاى مينى ماليستى است و تحت عنوان «ريخت شناسى داستان هاى مينى ماليستى» منتشرمى شود.
> آيا مى شود آنچه در ادبيات كلاسيك فارسى تحت عنوان حكايت آمده، به عنوان نوعى داستان مينى ماليستى ارزيابى كرد؟
\ يك تلقى نادرست از داستان مينى مال در فرهنگ جامعه  ما به وجود آمده كه هرداستان خيلى خيلى كوتاه را مينى مال تصورمى كنند. درحالى كه آنچه در غرب تحت عنوان داستان مينى مال تبديل به يك نهضت شده، انديشه اى بود كه بر ضد ماكسيمال ها (طولانى نويس ها) پديدآمده است. با اين سياق آنچه در ادبيات كلاسيك فارسى وجوددارد، نمى توان داستان مينى ماليستى ارزيابى كرد. اما گاهى نمونه هايى در ادبيات كهن ما پيدامى شود كه از سر اتفاق شباهت هايى به آثار مينى ماليستى دارد. حكايت هايى كه در ادبيات كلاسيك فارسى هست هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ زبان و هم به دليل جوهره پيام با آثار مينى ماليستى تفاوت هاى زيادى دارند.
> شما تحقيقات و مقالاتى درزمينه ادبيات داستانى داريد، بفرماييد ارزيابى شما از پيچيده نويسى دررمان امروز چيست؟
\ من دركتاب «داستان ازحاشيه تا متن» كه حاصل چندين مقاله است و طى سال هاى گذشته نوشته ام، در دو ـ سه مقاله پيرامون «ريخت شناسى داستان هاى امروز» بحث و بررسى داشته ام. دراين مقالات سعى كرده ام راجع به ويژگى ها و تاريخچه ريخت شناسى داستان هاى پليسى درغرب و تلاش هايى كه دركشور خودمان صورت گرفته، بحث كنم. دريك مقاله هم تأويل و تفسير مفهوم گروتسك در داستان را پى گرفتم و خواستم ضمن توصيف گروتسك و تاريخچه پيدايش آن، تأثيرش را بر داستان نويسان امروز نشان بدهم. من گمان مى كنم دراين سال ها به دليل ترجمه هاى خوبى كه از آثار امروز جهان و آثار موفق صورت مى گيرد آشنايى ما با تئورى هاى جديد خيلى بيشتر از گذشته شده، همين آشنايى درواقع هم به لحاظ مباحث تئوريك و هم به لحاظ آثارى كه نوشته مى شود، نويسندگان ما را متوجه خود مى كند. گاهى اوقات اين تأثيرات خيلى سطحى است.

 

+        | 



ريخت شناسی داستان‏های مينی‏ماليستی



در نيم قرن اخير، جهان داستان کوتاه آبستن شکل‏های نوينی از روايت داستانی بوده است. گونه‏ای که هر روز کوتاه و کوتاهتر می‏شود. اين خوش‏اقبال‏ترين نوع ادبی مدرن، در طول اين سال‏ها دستخوش تغييرات مهمی بوده است. در مغرب زمين، که موطن اصلی اين گونه ادبی‏ست، شکل‏های تعريف شده‏ای از آن ثبت شده است. گونه‏های داستانی، »انکدُت«، »طرح‏واره«، »يارن«، »مرشن« و...

جنبش »فرماليست« که در دهه 1920 شکوفا شد، به نوعی موجد اصلی پديد آمدن نظريات تئوريک درباره داستان کوتاه بود. نظريه پردازانی چون بوريس آيخنباوم و ويکتور اشکلوفسکی و حتی روايت‏شناسانی چون تسوتان تودورف و کلودبره‏مون و... در بسط و گسترش آن تأثير داشتند.

مينی‏ماليست‏ها را می‏بايد فرزند خلف جنبش فرماليست‏ها به حساب آورد. گرچه در پديد آمدن آن خيزش‏های فلسفی و سياسی سال‏های پس از جنگ جهانی دوم بی‏تأثير نبود.

فرماليست تجلی روح »صورت« در ساخت اثر هنری بود که در حوزه‏های مختلف هنر از جمله موسيقی، نقاشی، شعر، داستان و ... نفوذ کرد.

مينی‏ماليسم تجلی و بروز تلاش فرماليست‏ها در ايجاد »شکل«های جديد بود. تلاشی در جهت تجربه‏های نو در پديد آوردن شيوه‏های تازه که شعار اصلی فرماليست‏ها بود.

در فرهنگ بريتانيکا ذيل واژه »مينی‏ماليسم« آمده است:جنبشی که در اواخر دهه 1960 در عرصه هنرها، به ويژه نقاشی و موسيقی در امريکا پا گرفت و بارزترين مشخصه آن تأکيد بر سادگی بيش از حد )صورت( و توجه به نگاه عينی و خشک بود. آثار اين هنرمندان گاهی کاملاً از روی تصادف پديد می‏آمد و گاه زاده شکل‏های هندسی ساده و مکرر بود. مينی‏ماليسم در ادبيات سبک يا اصلی ادبی‏ست که بر پايه فشردگی افراطی و ايجاز بيش از حدِ محتوای اثر بنا شده است. آنها در فشردگی و ايجاز تا آنجا پيش می‏روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترين و کوتاهترين شکل باقی بماند. به همين دليل برهنگی واژگانی و کم حرفی از محرزترين ويژگی‏های اين آثار به شمار می‏رود.
اولين جُستار تئوريک درباره داستان کوتاه که به قلم ادگارالن‏پو نوشته شده، مبنای مهمی در تکوين ساختار داستان‏های مينی‏ماليستی به حساب می‏آيد. او در مقدمه کوتاه خود بر مجموعه داستان قصه‏های بازگفته ناتانيل هاثورن اصول سه‏گانه خود را در تبيين ساختار داستان کوتاه تشريح کرد.

الن پو بحث وحدت تأثير را در ساختار داستان کوتاه پيش می‏کشد و راه رسيدن به وحدت را تنها در سايه ايجاز مناسب مسير می‏داند. همچنين او محدوديت مکان را نيز شرط ايجاز می‏شمارد و تأکيد می‏کند تمام جزئيات‌روايت‌بايددقيقاً‌‌تابع‌کل‌داستان‌باشد.
گروهی از منتقدان ادبيات داستانی اين مقاله ادگارالن‏پو را اولين بيانيه غيررسمی مينی‏ماليست‏ها محسوب کرده‏اند. بی‏آنکه تأثير آثار کسانی چون روبرت والزر، فرانتس کافکا، برتولت برشت و ساموئل بکت و ... را در پديد‌آمدن‌اين‌جريان‌ناديده‌گرفته‌شود.
در تکوين ساختار داستان‏های مينی‏ماليستی آثار دو نويسنده ديگر شايد بيشترين تأثير را داشته است. آنتوان چخوف با ابداع صورتی از داستان کوتاه که در آن برشی کوتاه از زندگی روايت می‏شد و ارنست همينگوی با داستان‏های کوتاهش )بخصوص داستان‏هايی که در دو دهه بيست و سی نوشت( که در حداقل توصيف و گفت‏وگو سامان پذيرفته بود و انتخاب ساده‏ترين زبان برای بيانِ طرحی بدون پيچيدگی را سبک خود کرده بود، و بعدها آثار نويسندگانی چون فردريک بارتلمی، دونالد بارتلمی، آن بيتی، جان چيور، ريموند کارور، بابی آن ميسون، توبياس وولف، ماکس فريش، توماس برنهارد،پيتربيکسل و پترهانتکه و... آثار اين نويسندگان علی‏رغم تفاوت‏های عمده، وجوه اشتراکی داشتند که اغلب از آنها به عنوان ويژگی‏های اين نوع داستان‏ها نام برده می‏شود.

اين گونه هنری، در بدو تکوين اقبال چشمگيری پيدا کرد و دامنه نفوذ آن در شعر، نقاشی، معماری، موسيقی و فيلم هم کشيده شد. باوجوداين بارها منتقدان هنری و ادبی اين نوع گرايش‏ها را به باد انتقاد گرفتند و در نقد آثار پيروان مينی‏ماليست، از آنها با القابی چون »نوهمينگوييسم بدوی«، »رئاليسم کثيف«، »مينی‏ماليست پپسی‏کولايی«، »ادبيات سوپرمارکتی« و ... ياد کردند.

فردريک بارتلمی )که خود از نويسندگان مينی‏ماليست محسوب می‏شود( اتهام‏هايی را که به مينی‏ماليست‏ها می‏زنند‌اين‌چنين‌برمی‏شمارد:
1- حذف ايده‏های فلسفی بزرگ

2- مطرح نکردن مفاهيم تاريخی

3- عدم موضع‏گيری سياسی

4- عميق نبودن شخصيت‏ها به اندازه کافی

5- توصيف ساده و پيش پا افتاده

6- يکنواخت بودن سبک

7- بی‏توجهی به جنبه‏های اخلاقی

و بعد اضافه می‏کند که »خيلی عجيب است اگر داستانی همه اين چيزها را نداشته باشد و به اين خوبی باشد که اينها می‏گويند، پس اين داد و فريادها برای چيست

جان بارت در بررسی و تبيين ساختار داستان‏های مينی‏ماليستی، لذت مطالعه اثر داستانی اميلی ديکنسون ،صفر بيخ و بن به عنوان يک مينی‏ماليست را در کنار روده‏درازی‏های گابريل گارسيامارکز در صد سال تنهايی می‏گذارد و می‏گويد: »مطمئناً بيشتر از يک راه ورود به بهشت وجود دارد. هر چند من ميان مينی‏ماليست‏ها و »ماکسی‏ماليست‏ها« از خواننده‏ای يا شنونده‏ای گله دارم که آن چنان به يکی می‏پردازد که از مزه کردن ديگری باز می‏ماند.« او تلاش می‏کند بدون تعصب ميان مينی‏ماليست‏ها و ماکسی‏ماليست‏ها آشتی ايجاد کند.

يان ريد اما از اين گونه داستانی با عنوان »قطعه‏ای که با خست تلخيص شده« نام می‏برد و می‏گويد:

دشوار می‏توان تصور کرد که چگونه چيزی کمتر از يک يا دو صفحه می‏تواند چيزی بيش از يک طرح کلی خشک و خالی از وقايع به دست بدهد .

در مقابل آنها، گروهی از منتقدان از داستان مينی‏ماليستی با عنوان »اتم شکافته شده داستان کوتاه« نام برده‏اند.آثار پديد آمده مينی‏ماليستی در جهان آنقدر با هم متفاوت است که کمتر می‏توان اصل‏های متباينی در آنها يافت. به همين دليل اين داستان‏ها اغلب کمتر شبيه به هم درمی‏آيند. اما می‏توان در ميان »صورت«های متفاوت،‌يک‌‌مخرج‌مشترک‌ساختاری‌پيدا‌کرد.
اولين و ظاهراً بارزترين ويژگی داستان مينی‏مال، حجم آن است. داستان مينی‏ماليستی، همان طور که از نامش برمی‏آيد، داستانِ کوتاه کوتاه است.

اگرچه گفته‏اند: »داستان مينی‏ماليستی کوتاهتر از بلندی يک تار مو است و آن را نوشتاری کوتوله خوانده‏اند و حدود آن را بين دو و دست‏بالا سه صفحه تعين کرده‏اند.« اما حد و مرزش با داستان کوتاه روشن نشده است. بخصوص با داستان‏های کوتاهی که از سر اتفاق کوتاه شده‏اند.

در جُستارهای تئوريک داستان هم اصل »کوتاهی« تلقی چندان روشنی نيافته است.

در اصطلاح امروزی، داستان کوتاه معمولاً به هرگونه روايت منثور اطلاق می‏شود که از رمان کوتاهتر باشد. گروهی از منتقدان شمارش کلمات به کار رفته در اثر را معيار بازشناسی آن قرار داده‏اند. ادگار الن‏پو در تبيين ساختار داستان کوتاه گفته بود »داستان کوتاه، داستانی است که می‏توان آن را در يک نشست خواند.« اما انتقادی که به اين نظريه وارد است، همان تلقی »ويليام سارويان« است که گفته بود »زمانی که هر فرد می‏تواند يک جا بنشيند، با هم متفاوت است.«

يان ريد در کتاب داستان کوتاه ايراد گرفته است که يک نوع ادبی را نمی‏توان با توسل به علم حساب تعريف کرد و بعد اشاره می‏کند که ارسطو هم معتقد بود طرح تراژدی بايد حجم معينی داشته باشد، اما هرگز سعی نکرد اين حجم را با دقت رياضی اندازه‏گيری کند و بعد می‏گويد: »يک داستان کوتاه بايد

از اختصار معينی برخوردار باشد. محبوس کردن آن در ابعادی مشخص، کاری عبث است.«گفته‏اند رابرت براونينگ برای اولين بار اصطلاح (کم هم زياد است) را به کار برد و بعدها بزرگانی چون والتر گروپيوس، آلبرتو جياکومنی، هنری گوديه برژسکا، کنستانتين برانکوزی و ... بارها و بارها آن را به عنوان شعار اساسی مينی‏ماليست‏ها به کار بردند. شعاری که به جهت کوتاهی نمودی از تمايلات زيباشناسانه آنها در توصيف صرفه جويانه و سرسختانه در بيان داستان بود.
جان بارت در تعريف هنر مينی‏ماليست‏ها می‏گويد: »عقيده‏ای در هنر که به طور خلاصه می‏گويد کم هم زياد است.«البته اين بدعت و انديشه تازه‏ای در عرصه تئوری داستان نبود چرا که پيش از آنها مارک تواين در روزگار نفوذ تام و تمام کلاسيسم اين شعار را »از حذف و زوايد پرهيز کنيد« سر داده بود.

هنری جيمز در مقدمه رمانش گفته بود: »نشان دهيد. حرف نزنيد و يک کلمه بيشتر از آنچه به شدت ضروری‏ست نگوييد.«ارنست همينگوی هم گفته بود: »اگر از عمل حذفی که انجام می‏دهيد مطمئن هستيد، می‏توانيد همه چيز را حذف کنيد. به يکباره قسمت حذف شده قدرت بيشتری به داستان می‏دهد و خوانندگان آنچه را نمی‏فهمند، احساس خواهند کرد.«

تفاوت داستان کوتاه با داستان مينی مال را نبايد تنها در اندازه حجم آن جستجو کرد. چرا که ويژگی‏های ديگری جز کوتاهی حجم در اين آثار به چشم می‏خورد. تفاوت عمده اين دو بيش از آنکه کمی باشد کيفی است.

از خصيصه‏های مهم اغلب داستان‏های مينی‏ماليستی داشتن طرح ) ساده و سرراست است. در اين نوع داستان‏ها طرح چندان پيچيده و تو در تو نيست. تمرکز روی يک حادثه اصلی است که عمدتاً رويداد شگرفی هم به حساب نمی‏آيد. در بعضی داستان‏ها طرح چنان ساده می‏شود که به نظر می‏رسد اصلاً حادثه‏ای رخ نمی‏دهد، که البته عدم پيچيدگی طرح را نبايد به بی‏طرحی تعبير کرد.

از خصوصيت‏های ديگر داستان‏های مينی‏ماليستی محدوديت زمان و مکان است. به دليل کوتاهی حجم روايت داستان، زمان رويداد و حوادث بسيار کوتاه است. اغلب داستان‏های مينی‏ماليستی در زمانی کمتر از يک روز، چند ساعت و گاهی چند لحظه، اتفاق می‏افتد. چون زمينه داستان‏ها ثابت است و گذشت زمان بسيار کم است. تغييرات مکانی هم بسيار ناچيز و به ندرت رخ می‏دهد. به همين دليل اغلب يک موقعيت کوتاه و برشی از زندگی برای روايت داستانی انتخاب می‏شود. اين اصل مسئله انتخاب »طرح« و »روايت« را در اين گونه داستانی پر اهميت می‏کند.

کانون طرح در داستان‏های مينی‏ماليستی يک شخصيت واحد يا يک واقعه خاص است و نويسنده به عوض دنبال کردن سير تحول شخصيت، يک لحظه خاص از زندگی او را به نمايش می‏گذارد و اين همان زمان مناسب برای تغيير و تحول است.
بيان روايت به زمان حال از ديگر گرايش‏های عمده داستان‏نويسان مينی‏ماليست است. جان برين معتقد است در اين نوع داستان‏ها زبان برای لفاظی نيست، بلکه وسيله‏ای است برای تصويرسازی، تا خواننده حوادث را در پيش رو ببيند. نوشتن يعنی ديدن و کار داستان‏پرداز، مجسم کردن اين حوادث است.

در اغلب داستان‏های مينی‏ماليستی هدف نويسنده نشان دادن يک واقعه بيرونی است. چنانکه خواننده احساس کند حوادث پيش رويش رخ می‏دهد. به همين دليل واسطه‏ای ميان ما و حوادث وجود ندارد.

آنچه در طرح اين گونه داستان‏ها مهم است انتخاب لحظه وقوع حادثه است. چون هر برشی از زندگی نمی‏تواند تمامی اطلاعات طرح را منتقل کند.

 درونمايه داستان‏های مينی‏ماليستی اغلب دغدغه‏های کلی انسان است: مرگ، عشق، تنهايی و... و کمتر به روايت‌رويدادهای‌اقليمی‌می‏پردازد.

انديشه‏های سياسی و فلسفی و اعتقادی راهی به دنيای اين داستان‏ها ندارد. چرا که کوتاهی حجم داستان اجازه پرداختن به اين انديشه‏ها را به نويسنده نمی‏دهد.

-         در داستان‏های مينی‏ماليستی همه عناصر داستان در حداقل خود به کار گرفته می‏شوند. اما در ميان اين عناصر، »گفت‏وگو«، »تلخيص« و »روايت« بيشترين کاربرد را دارد. چرا که اين سه عنصر، سرعت بيشتری در انتقال اطلاعات داستانی بر عهده می‏گيرند..


 نکته مهم ديگری که در ساختار داستان‏های مينی‏مال اهميت زياد دارد، مسئله قصه پر جاذبه است. اين گونه داستان‏ها به دليل نداشتن برخی از عناصر داستان سنتی، حتماً بايد قصه‏ای جذاب برای گفتن داشته باشد. منظور از قصه جذاب، روايت ماجرايی جالب توجه است که ذهن خواننده را برای شنيدن تحريک کند.

قصه در داستان‏های مينی‏ماليستی مثل ماده منفجره است. به رغم اينکه مقدار اين مواد کم است اما چون در محفظه بسته و کوچک قرار می‏گيرد، انفجار بزرگی را ايجاد می‏کند.

شباهت‌‌ظاهری‌داستان‏های‌مينی‏ماليستی‌با‌دو‌گونه‌داستاني

»لطيفه » و »طرح » گاهی کار تشخيص اين انواع را دشوار می‏کند. اين سه قالب به لحاظ کوتاهی حجم و روايت فشرده حوادث شباهت زيادی به هم دارند. اما وجوه افتراق و تفاوت‏های ساختاری آنها کاملاً آشکار و واضح است. اصلی‏ترين ويژگی لطيفه، رويکرد خنده‏آور و سرگرم‏کنندگی آن است. در حالی که اين، خصيصه هميشگیِ دو نوع ادبی ديگر نيست. درونمايه داستان‏های مينی‏مال و طرح هم می‏تواند خنده‏آور و طنزآميز باشد. اما قالب لطيفه با نداشتن اين ويژگی از فرم می‏افتد چرا که هدف لطيفه ايجاد سرگرمی و تفريح است.


»پايان غافلگيرکننده« الگوی حتمی ساختار لطيفه به حساب می‏آيد. در اين گونه داستان‏ها واژه يا عبارتی پايان داستان را اعلام می‏کند که بدون آن »طرح« کامل نمی‏شود و داستان پايانی لذت‏بخش نخواهد يافت.


اما »پايان غافلگيرکننده« در داستان‏های مينی‏مال عنصر حتمی ساختاری به حساب نمی‏آيد. در اين گونه داستان‏ها به دليل کوتاهی و فشردگی روايت، امکان ايجاد تعليق وجود ندارد، به همين دليل چرخش غيره‏منتظره طرح خيلی زود فرا می‏رسد. برای اين است که هر نوع پايانی در اين داستان‏ها عمدتاً قابل پيش‏بينی نخواهد بود. اما اين نامنتظره بودن به معنای عنصر غافلگيرکنندگی در ساخت لطيفه نيست.

لطيفه هر چند ماهرانه نوشته شده باشد، اغلب بيش از يک بار خواندنش لطفی ندارد. الگوی ساختاری لطيفه بر منطق واقع‏نمايی استوار نيست و همواره وقايعی نامحتمل و تصادفی الگوی حوادث را سامان می‏دهد. اين گونه داستان به رغم لذت شنيداری، معمولاً معنا و مفهوم عميقی ندارد.


لطيفه سرگرمی خوبی است و طبعاً نبايد از اين جنبه آن غافل شد. اما وجود دو عنصر در آن مانع از اين می‏شود تا در ميان ادبيات جهانی از مرتبه والايی برخوردار شود. اول اينکه حتی اگر به بهترين شيوه هم بازگو شده باشد نمی‏توان آن را با لذتی مدام و فزاينده دوباره‏خوانی کرد. زيرا زمانی که حادثه را می‏دانيم، نمی‏توانيم بار ديگر آن را تحمل کنيم. در ثانی حتی لطيفه‏های برجسته هم غالباً باورکردنی نيستند در فرهنگ ادبی، »طرح« را روايت کوتاهی به نثر تعريف کرده‏اند که جزئيات و شگردهای داستانی آن معمولاً توصيفی است، طوری که به نظر می‏رسد بعداً گسترش پيدا می‏کند.


اسکچ را »طرحواره« نيز ترجمه کرده‏اند. اين گونه ادبی به دليل کوتاهی و فشردگی روايت، اغلب با داستان‏های مينی‏ماليستی اشتباه گرفته می‏شود. تفاوت عمده طرح و داستان‏های مينی‏مال در اين است که طرح داستان خام است، تحولی در آن صورت نمی‏پذيرد و تنها روايت يک موقعيت بدون تغيير است. طرح به معنای واقعی کلمه کاملاً ايستا است و تنها توصيف برش کوتاهی از زندگی است، که ممکن است طرح شخصيت و يا حتی تصويری از حالت ذهنی کسی باشد.


براندر ماتيوز، نويسنده امريکايی، در کتاب فلسفه داستان کوتاه در تفاوت طرح و داستان کوتاه می‏گويد: »طرح مثل نقاشی اشياء بيجان است، اما داستان همواره حادثه‏ای در آن اتفاق می‏افتد.«

علاوه بر اين ويژگی‏های ساختاری، نويسندگان داستان‏های مينی‏ماليست اغلب شخصيت‏های داستان‏هايشان را از ميان مردم عادی برمی‏گزينند و حتی در برخی موارد انسان‏هايی تنها، زخم‏خورده و مأيوس در جهان آثار آنها حضوری هميشگی می‏يابند .

از بدو پيدايش اين گرايش ادبی تاکنون، تمايلات مينی‏ماليستی نفوذش را در ادبيات جهان گسترش داده است. چنانکه امروزه حوزه‏های مختلف هنری مثل نقاشی، معماری، موسيقی سينما و تئاتر نيز منطقه نفوذ مينی‏ماليست‏ها به حساب می‏آيد.

 

+        | 

 نخستین نشست «ادبیات معاصر ایران در چشم‌انداز جهانی» با حضور چند تن از نویسندگان معاصر در مجموعه‌ی فرهنگی-هنری تهران برگزار شد.



در این مراسم، که با هدف «گفت‌وگو و هم‌اندیشی درباره‌ی راه‌های جهانی‌شدن ادبیات معاصر ایران» برگزار شد، علی‌رضا محمودی ایرانمهر، جواد جزینی، مهناز رونقی و علی‌رضا آبیز به سخنرانی پرداختند.

علیرضا محمودی ایرانمهر، نویسنده‌ و منتقد ادبی، مجری این مراسم بود. وی با اشاره به این‌که یک «سکوت بسیار ناخوشایند» در وضعیت ادبیات ایران سایه افکنده است، به تاریخچه‌ی ادبیات معاصر ایران پرداخت و گفت: «اتفاقاتی همچون انقلاب که در همه جای جهان موج‌آفرینی می‌کند، در ایران با سکوت روبه‌رو بوده است».

آقای محمودی همچنی با اشاره به سخنان اخیر محمود دولت‌آبادی، مبنی بر این‌که جایزه‌ی نوبل را حق خود می‌داند ادامه داد: «صرف‌نظر از درست یا غلط بودن ادعای آقای دولت‌آبادی، اگر ایشان در یک کشور دیگر به داستان‌نویسی مشغول بودند، وضعیت ایشان بهتر از اکنون نبود؟»

سخنران بعدی این مراسم جواد جزینی، نویسنده و مدرس ادبیات داستانی، بود. وی در ابتدا به مشکلات نویسندگان پرداخت و گفت که دغدغه‌ی معاش و زندگی، نویسندگان را دچار «چند شغله‌ بودن» کرده است.

وی افزود: «به همین علت ما نویسنده‌ی حرفه‌ای، یعنی کسی که با تولید ادبیات داستانی زندگی‌اش را می‌گذراند نداریم. آنها از حمایت‌های تأمین اجتماعی نیز محرومند و این بزرگ‌ترین آفتی‌ست که دامن‌گیر نویسندگان ما شده است».

آقای جزینی، در ادامه، به ممیزی کتاب اشاره کرد و گفت که این آفت، تلاش نویسنده را برای «جهانی شدن» کمرنگ می‌کند. وی همچنین سیاست‌های حمایتی وزارت ارشاد از نویسندگان را اشتباه توصیف و اضافه کرد: «سیاست‌های غلط حمایتی در این سال‌ها، نه تنها به توسعه فرهنگ نینجامیده، بلکه به تولید و رشد ناشران غیرحرفه‌ای و خرده‌پا منتهی شده؛ چرا که بر اساس قوانین نشر در وزارت ارشاد، هر ناشری اگر تنها یک کتاب هم تولید کند، مورد حمایت دولت است. به‌همین خاطر کسانی که اصلاً حرفه‌شان نشر نیست، به‌سراغ آن می‌آیند و همین موجب تولید ادبیات داستانی غیرحرفه‌ای می‌شود».

جزینی همچنین سیاست‌های صدا و سیما را در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات، مانعی دیگر در رشد ادبیات داستانی دانست و گفت: «سال‌هاست صندلی چهره‌های ادبیات ایران در تلویزیون خالی مانده و باید گفت صدا و سیما خود یکی از موانع بزرگ رشد ادبیات داستانی است».

این گزارش را از «اینجا» بشنوید.

+        | 

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان، اقدام به برگزاري چهار دوره آموزشي در طول تابستان براي علاقه مندان به داستان نويسي، نمايشنامه‌نويسي و فيلمنامه‌نويسي كرده است.




به گزارش خبرنگار شهر، برنامه‌هاي تابستاني انجمن نويسندگان عبارت است از يك دوره آموزش فيلمنامه‌نويسي با عنوان «تبديل متون روايي به متون نمايشي» كه به شيوه‌هاي اقتباس از ادبيات داستاني براي نگارش فيلمنامه مي‌پردازد و محمد طلوعي تدريس آن را بر عهده دارد. علاوه بر اين كارگاه‌هاي داستان‌نويسي و فيلمنامه‌نويسي نيز از ديگر برنامه‌هاي انجمن براي فصل تابستان است. مدرسين اين كارگاه‌ها جواد جزيني و عباس جهانگيريان خواهند بود.
كلاس‌هاي مباني داستان‌نويسي هم از معدود برنامه‌هاي انجمن براي نوجوانان علاقه مند به نويسندگي است كه مي‌توانند با شركت در آن‌ها ضمن يادگيري مباني داستان‌نويسي، در اين زمينه طبع‌آزمايي كنند. اين كارگاه‌هاي آموزشي از اواخر تيرماه آغاز به كار خواهند كرد.

+        | 

گفت وگوی شكوفه آذر با چند تن از نويسندگان

نگاهي به روند آموزش داستان‌نويسي در محافل، خانه‌ها و كلاس‌هاي داستان‌نويسي در گفت‌وگو با بيست نويسنده و دست‌اندر كار كلاس‌هاي داستان‌نويسي

در كلاس‌هاي داستان‌نويسي ‌ايران، چه اتفاقي مي‌افتد؟‌ آيا مدرسان ‌اين كلاس‌ها، متد مشخصي را آموزش مي‌دهند؟

‌آيا تمرين خلاقيت در‌اين كلاس‌ها جدي گرفته مي‌شود آيا در ‌اين كلاس‌ها سر فصل‌هاي مشخصي آموزش داده مي‌شود يا همه چيز در دايره تکرار تجربه محدود مدرس خلاصه مي‌شود؟ آيا مدرسان نويسنده‌‌گاني کار کشته‌اند يا نوجوياني جوياي نام که هنوز خود، چيزي در چنته ندارند؟
اين‌ها موضوعاتي است که تلاش شده در‌اين گزارش، از سوي مدرسان كلاس‌هاي داستان‌نويسي، نويسندگان، هنرجويان و مسؤولان مربوطه، پاسخ داده شود.

مدت‌هاست که موضوع پائين بودن کيفيت برخي كلاس‌هاي داستان‌نويسي، انحصار آموزش داستان‌نويسي به جلسات خانگي و نيمه‌خصوصي و نبود نظام آموزشي علمي و کاربردي در دانشگاه‌ها، مطرح شده است. اوايل انقلاب گفته مي‌شد که تصويب هر نوع رشته تحصيلي بايد از سوي شوراي انقلاب فرهنگي باشد، اما ديگر سال‌هاست براي پايه‌گذاري رشته‌هاي تحصيلي از ‌اين دست، ‌اين ارجاع منتفي تلقي شده است. هنوز رشته‌هاي تحصيلي زيادي در‌ايران وجود ندارد، در حالي که در کشورهاي نه چندان پيشرفته، مانند ترکيه، ‌اين رشته‌هاي تحصيلي به سنت تبديل شده‌اند، يعني نه تنها پايه‌هاي علمي آن بنا شده، بلکه در اثر مرور زمان و تعمق در آن، سنت‌هاي آن نيز شکل گرفته است. يکي از‌اين رشته‌ها در حوزه ادبيات، رشته نقد ادبي است و ديگري داستان‌نويسي خلاق.

پيشينه تأسيس رشته تحصيلي داستان‌نويسي خلاق با سر فصل‌ها و متد علمي، در کشورهاي غربي به بيش از 70 سال مي‌رسد، اما در‌ ايران ‌اين شاخه از ادبيات هرگز به يک سنت دانشگاهي تبد