مي گفتم کجا؟
- ده... برويم ده.
راه مي افتاديم طرف گلپايگان. چاي درست مي کرد روي آتش و ناهاري آماده مي شد. حالاديگر حسين نيست و ما خسته و غمگين و سردرگم. لابد حالاهم حسين از اين خيابان هاي شلوغ، اتوبان هاي طولاني و پل هاي بزرگ سيماني خسته شده است. يقين به روستا رفته است. به بهشت گمشده اجدادي ما. لابد حالااو در خنکاي حاشيه يي رودخانه يي به سوي کشتزارهاي سبز مي رود. جايي که بتواند در آرامش سبز دشت آرام بگيرد. حتي اگر فردا خانواده و يا دوستانش جايش را خالي ببينند، نبايد گمان کنند که حسين ابراهيمي نيست. حسين مثل هميشه در سفر است، همه مي دانستند که او اهل دشت و دمن بود و در ميان کشتزارهاي سبز در خنکاي رودخانه بهشت اجدادي ما خفته است.