تبليغاتX
محمد جواد جزینی

محمد جواد جزینی

نویسنده ومنتقد ادبیات داستانی

 

    محمدرضا يوسفي‌، به‌ معناي‌ حرفه‌اي‌ داستان‌نويس‌ است‌. حرفه‌اي‌ به‌ معناي‌ كسي‌ كه‌ از راه‌ نوشتن‌ زندگي‌ مي‌كند. براي‌ بسياري‌ از نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌، نوشتن‌ شغل‌ دوم‌ محسوب‌ مي‌شود. البته‌ ممكن‌ است‌ كه‌ شغل‌ آن‌ها ارتباطي‌ هم‌ با نوشتن‌ داشته‌ باشد، ولي‌ نويسندگي‌ فعاليت‌ ثانوي‌ آنهاست‌. در حالي‌ كه‌ شغل‌ محمدرضا يوسفي‌، نويسندگي‌ است‌. همين‌ ويژگي‌ او باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ در ميان‌ نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌، به‌ عنوان‌ نويسنده‌اي‌ پركار مشهور شود.

        پركاري‌ براي‌ نويسنده‌ حكم‌ شمشير «دموكلس‌» را دارد؛ هم‌ مي‌تواند حسن‌ تلقي‌ شود و هم‌ قبح‌. در ميان‌ آثاري‌ كه‌ هر ساله‌ از محمدرضا يوسفي‌ منتشر مي‌شود، همواره‌ با فضاهايي‌ متفاوت‌ روبه‌رو هستيم‌. البته‌ تفاوت‌ تكنيكي‌ اين‌ آثارهم‌ گاهي‌ زياد است‌. حسن‌ بزرگ‌ يوسفي‌، «داستان‌گو» بودن‌ اوست‌. او يك‌ داستان‌گوي‌ فطري‌ است‌. البته‌ همواره‌ قدرت‌ داستان‌گويي‌ او، در داستان‌هاي‌ پرشتابي‌ كه‌ از او چاپ‌ مي‌شود، به‌ چشم‌ نمي‌آيد و يا گاه‌  بي‌رنگ‌ مي‌شود.

حوزه‌ فضاي‌ آثار محمدرضا يوسفي‌ بسيار وسيع‌ است‌: از بازآفريني‌هاي‌ در حوزه‌ افسانه‌ها گرفته‌ تا نگارش‌ افسانه‌هاي‌ جديد، گونه‌هاي‌ فانتزي‌، داستان‌هاي‌ بومي‌ و حتي‌ داستان‌هاي‌ واقع‌گرايانه‌.

يكي‌ از اين‌ فضاهاي‌ تازه‌، داستان‌ بلند «بچه‌هاي‌ خاك‌» او به‌ چشم‌ مي‌خورد. در يكي‌ از شب‌هاي‌ سرد زمستان‌ پايتخت‌، پسربچه‌اي‌ بي‌سرپرست‌، در حاشيه‌ پل‌هاي‌ سيماني‌ بزرگ‌ شهر از سرما مي‌لرزيد. چند تن‌ از بچه‌هايي‌ كه‌ مثل‌ او معركه‌ مي‌گيرند و نان‌ خشك‌ جمع‌ مي‌كنند، مي‌روند تا او را به‌ خاك‌ بسپارند. داستان‌ از جايي‌ آغاز مي‌شود كه‌ مأموران‌ براي‌ خاكسپاري‌ او، شناسنامه‌اش‌ را مي‌خواهند كه‌ او ندارد.

        مأمور مرده‌كشي‌، از ممل‌ و بچه‌ها مي‌پرسد: «خودت‌ كي‌ ريق‌ رحمتو سر مي‌كشي‌؟ خيابونارو كثيف‌ كرديد، مثل‌ تاول‌ و چرك‌ به‌ صورت‌ خيابونا چسبيديد و آدم‌ رغبت‌ نمي‌كنه‌ تو خيابونا گشتي‌ بزنه‌».  (1)

        «ممل‌» نوجوان‌ تنهايي‌ است‌ كه‌ پدر و مادرش‌ را نمي‌شناسد. از وقتي‌ چشم‌ باز كرده‌، توي‌ دم‌ و دستگاه‌ «حسن‌ لاشخور» معركه‌گيري‌ كرده‌ و پشتك‌ مي‌زده‌ تا كسي‌ چيزي‌ تو كاسه‌ روزي‌ او و جيب‌ حسن‌ لاشخور بيندازد. ممل‌ چون‌ مرگ‌ اسماعيل‌ را مي‌بيند، به‌ فكر شناسنامه‌اش‌ مي‌افتد او هر چه‌ تلاش‌ مي‌كند، نمي‌تواند شناسنامه‌ بگيرد و سرانجام‌ با «فري‌» زني‌ كه‌ او هم‌ گرفتار حسن‌ لاشخور است‌، صبح‌گاه‌ مي‌گريزند.

در نگاه‌ اول‌، بچه‌هاي‌ خاك‌ شايد خواننده‌ را به‌ ياد مشهور «اليور تويست‌»، نوشته‌ چارلز ديكنز بيندازد. (2)  اين‌ به‌ يادآوري‌ شايد تنها به‌ سبب‌ نزديكي‌ موضوع‌ دو اثر (بچه‌هاي‌ فرودست‌) نباشد؛ چرا كه‌ اين‌ دو اثر به‌ لحاظ‌ طرحي‌ نيز شباهت‌هايي‌ با هم‌ دارند. بخش‌هايي‌ از رمان‌ اليور تويست‌، شباهت‌هاي‌ با طرح‌ كلي‌ «بچه‌هاي‌ خاك‌» دارد.

        در رمان‌ ديكنز، محور داستان‌، كودك‌ يتيمي‌ به‌ نام‌ اليور است‌ كه‌ گرفتاري‌ مردي‌ مي‌شود به‌ نام‌ فاگين‌. او بچه‌هاي‌ بي‌سرپرست‌ را به‌ گدايي‌ و دزدي‌ وامي‌دارد. فاگين‌ در مقابل‌ جان‌پناهي‌ كه‌ به‌ بچه‌ها مي‌دهد، درآمد آن‌ها را مي‌گيرد.

        در «بچه‌هاي‌ خاك‌» هم‌ پسربچه‌اي‌ وجود دارد كه‌ او هم‌ سرپرست‌ ندارد و گرفتار مردي‌ است‌ به‌ نام‌ حسن‌ لاشخور كه‌ او هم‌ در واقع‌ سرپرست‌ زن‌ها و بچه‌هاي‌ بي‌پناهي‌ است‌ كه‌ آن‌ها را به‌ گدايي‌ و معركه‌گيري‌ و نان‌ خشك‌ جمع‌ كردن‌ و... وامي‌دارد. حسن‌ لاشخور هم‌ درآمد بچه‌ها را مي‌گيرد و در مقابل‌، به‌ آنها سرپناه‌ و غذايي‌ بخورنمير مي‌دهد. شباهت‌هاي‌ طرحي‌ اين‌ دو اثر، به‌ همين‌ كلمات‌ خلاصه‌ نمي‌شود. در رمان‌ اليور تويست‌، زني‌ به‌ نام‌ «نانسي‌» هست‌ كه‌ به‌ اليور كمك‌ مي‌كندتا از چنگال‌ فاگين‌ بگريزد. در اثر يوسفي‌ هم‌ «ممل‌» با كمك‌ زني‌ به‌ نام‌ فري‌، از چنگال‌ حسن‌ لاشخور مي‌گريزد. فاگين‌ در اليور تويست‌ و حسن‌ لاشخور در بچه‌هاي‌ خاك‌، هر دو معتقدند با نگاهي‌ خيرخواهانه‌، نوجوان‌ داستان‌ را به‌ كارهاي‌ خلاف‌ وامي‌دارند.

        حسن‌ لاشخور مي‌گويد كه‌ مي‌خواهد از ممل‌ آدم‌ ورزيده‌اي‌ بسازد و فاگين‌ هم‌ مي‌گويد مي‌خواهد از اليور تويست‌ يك‌ بچه‌ موفق‌ بسازد. در پايان‌ رمان‌ ديكنز، اليور پدرخوانده‌اي‌ پيدا مي‌كند و در بچه‌هاي‌ خاك‌، ممل‌ مادرخوانده‌اي‌ اگر چه‌ سرنوشتش‌ به‌ روشني‌ اليور نيست‌. عالم‌ گريز اليور از نوانخانه‌ و ملل‌ از پناهگاه‌ حسن‌ لاشخور، اگر چه‌ تفاوت‌هايي‌ با هم‌ دارد، هر دو طغياني‌ عليه‌ سركرده‌ گروه‌ محسوب‌ مي‌شود. ممل‌ به‌ خاطر داشتن‌ شناسنامه‌ از خانه‌ حسن‌ لاشخور مي‌گريزد و اليور در اعتراض‌ به‌ غذا.

        البته‌ در كنار اين‌ شباهت‌ها، تفاوت‌هاي‌ بسياري‌ هم‌ ميان‌ اين‌ دو اثر هست‌. در اليورتويست‌، نگهداري‌ از اليور در گروه‌ بزهكاران‌، خيلي‌ زود به‌ يك‌ توطئه‌ بزرگ‌ تبديل‌ مي‌شود؛ چرا كه‌ فاگين‌ با كمك‌ برادر ناتني‌ اليور، «فاكس‌» مي‌خواهد اليور را از ثروتي‌ كه‌ به‌ ارث‌ برده‌، محروم‌ كند. اما در بچه‌هاي‌ خاك‌، ظاهراً ننه‌ اقدس‌، زني‌ كه‌ حالا بي‌كس‌ و تنها در نيم‌ سوخته‌ كاميوني‌ در حاشيه‌ شهر زندگي‌ مي‌كند، ممل‌ را از كنار بساط‌ گدايي‌اش‌ بزرگ‌ كرده‌. البته‌ بعدها ننه‌ اقدس‌ براي‌ ممل‌ شرح‌ مي‌دهد كه‌ من‌ تو را از زن‌ معتادي‌ به‌ اسم‌ مهتاب‌ خريدم‌.

        گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ شباهت‌ها، پيش‌ از آن‌كه‌ شباهت‌هاي‌ طرحي‌ باشد، شباهت‌هاي‌ موضوعي‌ است‌. موضوع‌ هر دو اثر، بچه‌هاي‌ خياباني‌ شهري‌ هستند و درون‌مايه‌شان‌، آفتي‌ كه‌ زندگي‌ شهري‌ جديد در سايه‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ايجاد مي‌كند. هر دو نويسنده‌ تلاش‌ كرده‌اند كه‌ تضادهاي‌ دهان‌ گشوده‌ زندگي‌ شهري‌ را توصيف‌ كنند كه‌ آدم‌هاي‌ ضعيف‌تر (زن‌ها و بچه‌هاي‌ طبقه‌ فرددوست‌) را مي‌بلعد: همان‌ چيزي‌ كه‌ بوريس‌ ساچكوف‌، در كتاب‌ تاريخ‌ رئاليسم‌، از آن‌به‌ عنوان‌ «توحش‌ خونسردانه‌ زندگي‌ شهري‌» ياد مي‌كند. (3)

        ديكنز فقر و سيه‌ روزي‌ مردم‌ اعماق‌ طبقه‌ پايين‌ جامعه‌ را به‌ تصوير مي‌كشد تا از اين‌ راه‌، استعمار طبقه‌ فوقاني‌ را تحليل‌ كند؛ طبقه‌اي‌ كه‌ مردم‌ را از بديهي‌ترين‌ حقوق‌ خود محروم‌ مي‌كند. ديكنز به‌ نقد جامعه‌ بورژوازي‌ انگليس‌ مي‌پردازد، اما با نگاه‌ خوشبينانه‌ خاص‌ خودش‌ (البته‌ نبايد فراموش‌ كرد كه‌ اين‌ نگاه‌، در آثار ديگر ديكنز رنگ‌ مي‌بازد). ديكنز در اليور تويست‌، مي‌خواهد نشان‌ دهد كه‌ بورژوازي‌ و سرمايه‌داري‌ جديد كه‌ از زندگي‌ شهري‌ پديد آمده‌، باترويج‌ منفعت‌طلبي‌هاي‌ فردي‌، چگونه‌ روابط‌ انساني‌ را بر مدار غيرانساني‌ شكل‌ مي‌دهد.  (4)

        محمدرضا يوسفي‌ هم‌ با روايت‌ زندگي‌ ممل‌، ما را به‌ تماشاي‌ جامعه‌اي‌ مي‌برد كه‌ بارها آن‌ را از بيرون‌ ديده‌ايم‌، اما كم‌تر فرصت‌ يافته‌ايم‌ كه‌ از درون‌ هم‌ آن‌ را ببينيم‌. «بچه‌هاي‌ خاك‌»، بچه‌هاي‌ خاك‌ و سرزمين‌ و شهر ما هستند؛ بچه‌هايي‌ كه‌ در كنار ما زندگي‌ مي‌كنند. نوجواناني‌ كه‌ هر روزه‌ آن‌ها را در محيطهاي‌ كار، توي‌ كارخانه‌ها و كارگاه‌هاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ مي‌بينيم‌. بچه‌هايي‌ كه‌ نان‌ خشك‌، كاغذ و مقوا جمع‌ مي‌كنند. شايد مأمور مرده‌كشي‌ راست‌ مي‌گويد كه‌ اين‌ها مثل‌ تاول‌هايي‌ هستند بر چهره‌ شهر. آخر، شهر مظهر تمدن‌ است‌ و اين‌ بچه‌هاي‌ خاك‌ آلوده‌، تنها و گرسنه‌، جمال‌ اين‌ تمدن‌ را خدشه‌دار مي‌كنند. نگاه‌ غالب‌ نويسندگان‌ كودك‌ و نوجوان‌ در سال‌هاي‌ اخير، به‌ زندگي‌ نوجوان‌، از سطح‌ روايت‌ طبقه‌ متوسط‌ فراتر نرفته‌ است‌، اما محمدرضا يوسفي‌ ما را به‌ لايه‌هاي‌ پنهان‌ شهر مي‌برد. او به‌ توصيف‌ چهره‌ پنهان‌ زندگي‌ شهر مي‌پردازد كه‌ خشونت‌، زير پوستش‌ رشد كرده‌ او آدم‌هايي‌ را روايت‌ مي‌كند كه‌ دچار فشارهاي‌ آشكار و نهان‌ هستند. اين‌ زن‌ها و بچه‌ها اسير حسن‌ لاشخورها هستند. او ايشان‌ را كتك‌ مي‌زند و به‌ كار وامي‌دارد، دستمزد آن‌ها را مي‌گيرد و... آنها پناهي‌ ندارند ؛ چون‌ كسي‌ آن‌ها را به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد. آن‌ها آدم‌هايي‌ بي‌شناسنامه‌ و بي‌هويت‌اند.

 «بايد بري‌ اداره‌ ثبت‌. اگه‌ پا داشتم‌ و مي‌تونستم‌ راه‌ بيام‌، مضايقه‌ نمي‌كردم‌. ولي‌ چيزي‌ نيست‌، برو بگو شناسنامه‌ مي‌خوام‌.

 ـ شناسنامه‌؟

 ـ آره‌ باباجون‌، اين‌ كم‌ترين‌ چيزي‌ كه‌ به‌ يه‌ آدم‌ مي‌دن‌ تا با بقيه‌ فرق‌ داشته‌ باشد. معلوم‌ باشه‌تو كي‌ هستي‌ و ديگرون‌ كي‌ هستن‌. بابا ماشينا هم‌ شناسنامه‌ دارن‌. بهش‌ ميگن‌ كارت‌ ماشين‌! سگا، اين‌ سگارو ديد كه‌ خانم‌ نازنازي‌ها و بچه‌ ماماني‌ها بغل‌شون‌ مي‌گيرن‌. اونا هم‌ شناسنامه‌ دارن‌، اون‌ وقت‌ ممل‌ ما شناسنامه‌ نداشته‌ باشدت‌.

 ـ بگم‌ واسه‌ عزرائيل‌ مي‌خوام‌؟ واسه‌ مردن‌؟

 ـ حرف‌ مي‌زني‌ ممل‌؟ آدم‌ زنده‌ و مرده‌ شناسنامه‌ مي‌خواد. چرا نمي‌فهمي‌؟!»  (5)

        محمدرضا يوسفي‌، ممل‌ را به‌ بهانه‌ يافتن‌ شناسنامه‌ و يا پدر و مادرش‌، به‌ لايه‌هاي‌ اجتماعي‌ مي‌برد؛ به‌ درون‌ باند حسن‌ لاشخور، شخصيتي‌ كه‌ در سايه‌ بي‌توجهي‌هاي‌ نظام‌ اجتماعي‌ قدرتمدارانه‌، مشغول‌ استعمار ديگران‌ است‌. او را به‌ اداره‌ ثبت‌ احوال‌ مي‌برد تا بروكراسي‌ همين‌ نظام‌ اجتماعي‌ هم‌ تحليل‌ شود. اين‌ اجتماع‌ خود ماست‌. اما شايد هرگز از ديدگاه‌ «ممل‌ها» به‌ آن‌ نگاه‌ نشده‌. ، چون‌ جريان‌ ادبيات‌ رسمي‌ كودك‌ و نوجوان‌، مجموعاً وارد اين‌ حريم‌ها نشده‌ است‌. اغلب‌ داستان‌هاي‌ مربوط‌ به‌ نوجوانان‌، روايتي‌ از زندگي‌ بچه‌هايي‌ است‌ كه‌ دغدغه‌ها و آمال‌هاي‌ معمولي‌ دارند. آدم‌هايي‌ كه‌ سرانجام‌، مي‌توان‌ آنان‌ را با يك‌ موعظه‌ اخلاقي‌، به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ كرد. به‌ همين‌ دليل‌، موضوع‌ بسياري‌ از آن‌ها بازگويي‌ دغدغه‌هاي‌ اخلاقي‌ و نصيحت‌هاي‌ بزرگسالانه‌ است‌. دنيايي‌ كه‌ همواره‌ صورت‌ شيرين‌تر ؟ توصيف‌ مي‌شود.

        «ممل‌» نمادي‌ از همه‌ بچه‌هاي‌ بي‌پناه‌ خيابان‌هاي‌ شهر است‌؛ بچه‌هايي‌ كه‌ بزهكار نيستند. شرايط‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌، ملل‌ را به‌ دخمه‌ حسن‌ لاشخور فرستاده‌ است‌. با اين‌ اوصاف‌، «بچه‌هاي‌ خاك‌» داستان‌ سياهي‌ نيست‌. ممل‌ با وجود همه‌ مشكلات‌ كه‌ در زندگي‌ دارد، دست‌ از تلاش‌ برنمي‌ دارد و با همه‌ تنگناهايي‌ كه‌ اسيرش‌ شده‌، عمل‌ خلافي‌ انجام‌ نمي‌دهد.

        اما آينده‌ ممل‌ تيره‌ است‌. اگر خيلي‌ شانس‌ بياورد و از سرما و گرسنگي‌ نميرد، كسي‌ مي‌شود مثل‌ «علي‌ دباغ‌» (گماشته‌ حسن‌ لاشخور) و اگر كمي‌ بيش‌تر شانس‌ داشته‌ باشد، آدم‌ قدرتمندي‌ مي‌شود مثل‌ «حسن‌ لاشخور» كه‌ ترياكي‌ است‌ و با فروش‌ نوزادان‌ و درآمد بچه‌هاي‌ بي‌سرپرست‌ زندگي‌ مي‌كند. اما ممل‌ اين‌ سرنوشت‌ را نمي‌خواهد. به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كند از چنگال‌ او بگريزد.

        يك‌ روز كه‌ با وانت‌ حسن‌ لاشخور، براي‌ كار به‌ خيابان‌هاي‌ بالاي‌ شهر مي‌روند، ممل‌ و مريم‌ با تماشاي‌ خانه‌ها، به‌ دغدغه‌ها و آرزوهاي‌ خودشان‌ اشاره‌ مي‌كنند. آن‌ها مي‌كوشند تا قشنگ‌ترين‌ خانه‌ها را پيدا كنند:

 «مريم‌ خانه‌هايي‌ را به‌ ممل‌ نشان‌ مي‌دهد

 ـ اون‌ خونه‌ كه‌ دودكشش‌ تا آسمون‌ بالا رفته‌

 ـ اون‌ كه‌ دودكش‌ نيست‌

 ـ پس‌ چيه‌؟

 ـ نمي‌دونم‌. مثل‌ يك‌ درخت‌ آهني‌ مي‌مونه‌.

 ـ اون‌ چي‌؟ نگاه‌ كن‌! چه‌ در و پنجره‌اي‌، خونه‌ پادشاهه‌؟

 ـ كدوم‌؟

 ـ اون‌.

 ـ پادشاه‌ كه‌ مرد!

 ـ پس‌ كي‌ تو اون‌ زندگي‌ مي‌كنه‌؟

 ـ اجنه‌ها

 ـ...» (6)

        اجنه‌ها سايه‌اي‌ از نظام‌ طبقاتي‌ شهرند. مريم‌ مي‌گويد اجنه‌ها همون‌هايي‌ هستند كه‌ ما را مي‌كشند و بااين‌ تصوير هنرمندانه‌، يوسفي‌ تحليل‌ خود را از اين‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ارائه‌ مي‌دهد؛ بي‌آن‌كه‌ به‌ دامن‌ شعارزدگي‌هاي‌ متعارف‌ بيفتد.

        در اواخر دهه‌ چهل‌ و خصوصاً در اوايل‌ دهه‌ پنجاه‌ به‌ ويژه‌ در سال‌هاي‌ نخست‌ انقلاب‌، نوشتن‌ داستان‌هاي‌ فقرنگارانه‌، بسيار رواج‌ داشت‌. نمونه‌هاي‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ رويكرد را مي‌توان‌ در برخي‌ آثار «علي‌ اشرف‌ درويشيان‌» و «منصور ياقوتي‌» و يكي‌ دونويسنده‌ ديگر هم‌ ديد. اما در بسياري‌ از اين‌ داستان‌ها، نگاه‌ تحليل‌گر دغدغه‌هاي‌ غيرداستاني‌، چندان‌ آشكار مي‌شود كه‌ ساختار داستان‌ لطمه‌ مي‌بيند.

        يكي‌ ديگر از ويژگي‌هاي‌ داستان‌ «بچه‌هاي‌ خاك‌»، محور قرار گرفتن‌ نوجوان‌ يتيمي‌ است‌ به‌ نام‌ «ممل‌» در بسياري‌ از داستان‌هايي‌ كه‌ براي‌ نوجوانان‌ نوشته‌ مي‌شود و محور داستان‌ درد و رنج‌هاي‌ نوجواني‌ است‌، اغلب‌ شخصيت‌ اصلي‌ نوجوان‌، يتيم‌، بي‌سرپرستي‌ است‌. به‌ راحتي‌ مي‌شود داستان‌هايي‌ را با اين‌ محور به‌ ياد آورد: هايدي‌، آن‌ شرلي‌، جودي‌ آبوت‌، هري‌ پاتر و حتي‌ «مجيد» در داستان‌هاي‌ مرادي‌ كرماني‌. اما در «بچه‌هاي‌ خاك‌» خلاف‌ بسياري‌ از اين‌ داستان‌ها، سرنوشت‌ قهرمان‌ داستان‌ يك‌باره‌ بهبود نمي‌يابد. «ممل‌» تلاش‌ مي‌كند تا زندگي‌ بهتري‌ به‌ دست‌ بياورد.

        گودرون‌ ميز هم‌ داستاني‌ به‌ نام‌ «سوتناك‌» دارد كه‌ در آن‌، قهرمان‌ نوجوان‌ يتيمي‌ به‌ نام‌ سوتناك‌ در جست‌وجوي‌ مادر و پدر خود است‌ و سرانجام‌، پس‌ از جست‌وجوي‌ فراوان‌ و مواجهه‌ با حوادث‌ مختلف‌، زني‌ را پيدا مي‌كند و از او مي‌خواهد مادر خوانده‌اش‌ شود.  (7)

        «ممل‌» نيز در بچه‌هاي‌ خاك‌، فري‌ را مي‌يابد آن‌چه‌ فري را به‌ ممل‌ پيوند مي‌زند، درد مشترك‌ آن‌هاست‌. اوهم‌ بچه‌اي‌ دارد كه‌ بايد به‌ دنيا آورد شايد فري‌ نه‌ براي‌ ممل‌ به‌ اين‌ خطر دست‌ مي‌زند، بلكه‌ به‌ خاطر مملي‌ كه‌ در شكم‌ دارد، راهي‌ اين‌ جاده‌ پرغبار مي‌شود.

        و داستان‌ سياه‌ زندگي‌ ممل‌، پاياني‌ اميدبخش‌ پيدا مي‌كند. جست‌وجوي‌ ممل‌ براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ يك‌ كانون‌ گرم‌ خانواده‌، با كاميابي‌ همراه‌ نيست‌، اما با اميد در جاده‌اي‌ رهسپار مي‌شود كه‌ روشن‌ و سبز است‌:

 «دست‌ از پول‌ از جيبم‌ درآوردم‌ و گفتم‌ اين‌ قدر پول‌ دارم‌ كه‌ تا آخر ايران‌ فرار كنيم‌.م‌ راستي‌، آخر ايران‌ كجاست‌؟ او ] فري‌ [  مي‌خنديد و اشك‌ خوشحالي‌ چشم‌هاي‌ قشنگ‌تر را قشنگ‌تر مي‌كرد. دست‌هاي‌ مرا فشار مي‌داد و مي‌گفت‌: مادر، ايران‌ كه‌ ته‌ نداره‌... هر چه‌ فرار كني‌ و دور بشي‌، باز هم‌ به‌ آخرش‌ نمي‌رسي‌.

 من‌ هم‌ از خوشحالي‌ گريه‌ مي‌كردم‌ و به‌ شناسنامه‌اي‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ من‌ و او بود و تا كمرش‌ راست‌ مي‌شد، خيره‌ بودم‌. صبح‌ زود مي‌آمد. هميشه‌ زود مي‌آمد.

 خورشيد نزده‌ از دل‌ تاريك‌ زيرزمين‌ بيرون‌ زديم‌. شناسنامه‌ توي‌ جيب‌ روي‌ سينه‌ام‌ بود. مثل‌ خورشيد كه‌ بغل‌ كوه‌هاي‌ بلند آن‌ دوردورها بود و فقط‌ صداي‌ پاي‌ من‌ و توران‌ خانم‌ تو بيابان‌ شنيده‌ مي‌شد.»  (8)

 پي‌ نوشت‌

 1ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 7

 2ـ ديكنز، چارلز، ترجمه‌ يوسف‌ قريب‌، تهران‌ گوتنبرگ‌.

 3ـ ساچكوف‌، بوريس‌، پژوهشي‌ در ادبيات‌ رئاليستي‌، ترجمه‌ محمدتقي‌ فرامرزي‌، نشر تندر، 1362

 4ـ نجفي‌، رضا: درآمدي‌ بر رمان‌ معاصر غرب‌، نشر موسسه‌ فرهنگي‌ آينده‌ پويان‌، 1378

 5ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 26

 6ـ همان‌ مأخذ، ص‌ 61

 7ـ كتاب‌ ماه‌ كودك‌ و نوجوان‌، تيرماه‌ 1383

 8ـ يوسفي‌، محمدرضا، بچه‌هاي‌ خاك‌، نشر افق‌، 1384، ص‌ 128


+        |