پلك هاي امير مي نشيند ، خنجر را توي گلويش فروكند . وقتي خون از هنجره اش بيرون مي جهد ، باولع به قطره هاي سرخي كه روي حرير سفيد بسترش مي بارد ، نگاه كند . و هي خون روي سفيدي تن پوشش گل بيندازد ، بزرگ وكوچك . و تاپيش از آن كه فرست كند ، نگهبانها را صدابزند وپيش از آن كه فريادش تاتوي سرسرا برسد ، بار ديگر خنجر را توي سينه اش فروكند . اما نكرده بود .
فقط در دل زمزمه كرده بود .
« شبي ديگر كه فرابرسد ، خواهمت كشت »
شهرزاد بايد كنار امير مي نشست ، روي پوست خز ، كنار پنجره اي كه رو به باغ بزرگ قصر باز مي شد.
عادت امير بود . اول جام زرين شراب برايش مي آوردند . درست وقتي كه چنگ ها نواخته مي شد . رقاصه ها از پس تالار به ميان سرسرا مي دويدند .
حركات موزون زنها با صداي سازها يكي مي شد . تورهاي رنگي پس پاهاي رقاصه ها چرخ مي خورد ، توي هم مي شد و پشت مجسمه مرمر ميان تالار پنهان مي شد و باز چرخ مي خورد ، تا كنار لرزان شعله هاي آويخته از ستونها .
امير يله بر مخده ، جام در دست ، نگاه ميكرد و عطر عود از ظرفهاي كوچك طلايي توي سرسرا پخش مي شد ، و تا امير دست انگشتر نشان خود را بلند نميكرد ، رقاصه ها مي چرخيدند . و نوازندگان مي نواختند .
غلامان و كنيزان كه مي رفتند ، رقاصه ها و نوازندگان هم در تالار نمي ماندند .
شهرزاد اما كنار بستر امير مي نشست و تا پلكهاي سنگين او روي هم نمي رفت ، قصه مي گفت . قصه كه به انتها مي رسيد ، امير هم به خواب مي رفت و مرگ شهرزاد تا شبي ديگر به تعويق مي افتاد .
اميركه سرش بر بستر مي غلتيد ، شهرزاد آهي مي كشيد . دستي به نوازش بر موهاي امير مي كشيد . طوري كه خفته بيدار نشود . به مژه ها بلند در هم شده امير خيره مي شد و با خو مي گفت :
« اگراسيراين چشم هاي ستمگرنبودم همان شب اول مي كشتمت »
و بعد فكر مي كرد به همه زنهايي كه امير سحرگاه به دست جلاد سپرده بودشان و باخود مي گفت: « اگر خون همه زنها را به تاوان عشق امير بدهم ، از خون خواهرم نمي گذرم . » خيلي از شب ها قصه كه تمام مي شد امير نمي خوابيد ، فقط چشم هايش را مي بست . درست مثل يك عادت مي بست تا دست نوازش شهرزاد را روي موها و گونه هايش حس كند . و تا وقتي شرزاد روشنايي را از بسترش بيرون نمي برد امير بيدار بود . مهتاب از پنجره ي رو به باغ به اتاق مي ريخت . امير سر بر زانوان شهرزاد گذاشت . قصه كه تمام شد ، پلك هاي امير روي هم روي افتاده بود . اما خواب نبود ، مثل هميشه منتظر بود .
شهرزاد به پرتو مهتاب كه روي صورت امير ريخته بود نگاه كرد . هزار و يكشب همين كار را كرده بود . روي مو ها و گونه هاي امير دست كشيد. بعد خم شد آرام گونه ها و پلك هاي امير را بوسيد. تصوير امر و قرص نوراني ماه پيش شهرزاد لرزيد .
امير اما نديد كه شهرزاد از پس مخده خنجر را بيرون كشيد . حتي لرزش دستهاي شهرزاد را هنگامي كه خنجر را بالاي سرش گرفته بود، نديد . فقط وقتي شهرزاد خنجر را توي گلويش فرو كرد . چشمهايش را باز كرد .
اما تنها توانست چهره ي شهرزاد را ببيند كه قطره هاي خون روي صورتش گل انداخته بود ، بزرگ و كوچك .
وقتي شهرزاد خنجر را توي سينه اش فرو ميكرد . امير نگاهش كرد . فرصت داشت تا فرياد بزند و نگهبانها را صدا كند، اما نكرد. فقط به صورت شهرزاد نگاه كرد و پيش از آنكه خنجر براي بار ديگر توي قلبش فرو برود ، آرام پلكهايش را روي هم گذاشت . درست مثل وقتهايي كه سرش بر زانوان شهرزاد بود .