تبليغاتX
محمد جواد جزینی - هزار ويكمين شب

محمد جواد جزینی

نویسنده ومنتقد ادبیات داستانی

پلك هاي امير  مي نشيند  ،  خنجر  را  توي گلويش  فروكند .  وقتي خون از هنجره اش بيرون مي جهد ،  باولع  به  قطره هاي سرخي  كه  روي  حرير سفيد  بسترش    مي بارد  ،   نگاه كند  .   و  هي خون روي سفيدي تن پوشش گل  بيندازد   ،   بزرگ وكوچك .  و تاپيش از آن كه فرست كند ، نگهبانها را صدابزند وپيش از آن كه فريادش تاتوي سرسرا برسد ، بار ديگر خنجر را توي سينه اش فروكند . اما نكرده بود .

فقط در دل زمزمه كرده بود .

« شبي ديگر  كه  فرابرسد ، خواهمت  كشت »

شهرزاد بايد كنار امير مي نشست ، روي پوست خز ، كنار پنجره اي كه رو به باغ بزرگ قصر باز مي شد. 

عادت امير بود . اول جام زرين شراب برايش مي آوردند  .  درست وقتي كه چنگ ها نواخته مي شد . رقاصه ها از پس تالار به ميان سرسرا مي دويدند .

حركات موزون  زنها با  صداي سازها  يكي  مي شد . تورهاي رنگي پس پاهاي رقاصه ها چرخ مي خورد ،  توي هم مي شد و پشت مجسمه مرمر ميان تالار  پنهان  مي شد  و  باز چرخ مي خورد  ،   تا كنار لرزان  شعله هاي  آويخته از ستونها .

امير يله  بر مخده  ،  جام در دست  ،  نگاه  ميكرد  و عطر عود  از ظرفهاي كوچك طلايي توي سرسرا  پخش مي شد ، و تا امير دست انگشتر نشان خود را بلند نميكرد ، رقاصه ها مي چرخيدند . و نوازندگان مي نواختند .

غلامان  و كنيزان  كه   مي  رفتند  ،   رقاصه ها   و  نوازندگان  هم  در تالار نمي ماندند  .

شهرزاد  اما  كنار  بستر امير مي نشست  و  تا پلكهاي  سنگين او روي هم نمي رفت ، قصه  مي گفت .  قصه كه  به  انتها  مي رسيد  ،  امير هم  به خواب مي رفت   و  مرگ شهرزاد تا شبي ديگر به تعويق مي افتاد .

اميركه  سرش  بر بستر  مي غلتيد  ،   شهرزاد  آهي مي كشيد  .  دستي به نوازش بر موهاي امير مي كشيد . طوري كه خفته بيدار نشود  .  به مژه ها بلند در هم شده امير خيره   مي شد و با خو مي گفت :

«   اگراسيراين چشم هاي ستمگرنبودم همان شب اول مي كشتمت   » 

و بعد فكر مي كرد به همه زنهايي كه امير سحرگاه به دست جلاد سپرده بودشان و باخود مي گفت: «   اگر خون همه زنها را به تاوان عشق امير بدهم ،        از  خون  خواهرم  نمي گذرم .  »  خيلي از  شب ها  قصه كه تمام  مي شد امير نمي خوابيد  ،   فقط  چشم هايش   را   مي بست  .   درست   مثل  يك  عادت    مي بست   تا  دست  نوازش  شهرزاد  را  روي موها   و گونه هايش حس كند .   و تا وقتي شرزاد روشنايي را از بسترش بيرون نمي برد امير بيدار بود . مهتاب از پنجره ي  رو به باغ به اتاق مي ريخت .  امير سر بر زانوان شهرزاد گذاشت . قصه  كه  تمام شد ،  پلك هاي امير روي هم روي افتاده بود .  اما خواب نبود ، مثل هميشه منتظر بود .

شهرزاد  به  پرتو  مهتاب كه  روي صورت  امير ريخته بود نگاه كرد . هزار و يكشب   همين كار را كرده بود .  روي مو ها   و گونه هاي امير دست كشيد. بعد خم شد آرام گونه ها و پلك هاي امير را بوسيد. تصوير امر و قرص نوراني ماه پيش شهرزاد لرزيد .

  امير  اما  نديد كه شهرزاد  از  پس مخده  خنجر  را  بيرون كشيد  .  حتي لرزش دستهاي شهرزاد را هنگامي كه خنجر را بالاي سرش گرفته بود، نديد . فقط وقتي شهرزاد خنجر را توي گلويش فرو كرد . چشمهايش را باز كرد .

اما   تنها  توانست  چهره ي  شهرزاد  را  ببيند  كه  قطره هاي  خون  روي صورتش گل انداخته بود ، بزرگ و كوچك .

وقتي شهرزاد خنجر را توي سينه اش فرو ميكرد  .  امير  نگاهش كرد  . فرصت داشت تا فرياد بزند و نگهبانها را صدا كند، اما نكرد. فقط به صورت شهرزاد نگاه كرد و پيش از آنكه خنجر براي بار ديگر توي قلبش فرو برود  ، آرام پلكهايش را روي هم گذاشت . درست مثل وقتهايي كه سرش بر زانوان شهرزاد بود .   

 

        

                  

 

+        |