حسين بيمار بود. مدت ها بود که بيمار بود. اما نه به روي خودش مي آورد و نه به روي بيماري. سخت کار مي کرد. آن قدر پرتلاش، پراميد که شايد حتي کسي نمي خواست باور کند که حسين ابراهيمي در مقابل بيماري اش تسليم مي شود. تسليم نمي شد. اين را مي شد در برق چشم هايش وقتي صبح ها مي آمد سر کار ديد. حتي مي شد وقت هايي را که از آرزوهايش حرف مي زد ديد. اهل گلپايگان بود، به قول خودش روستازاده. با همان مهرباني هايي که از روستايي ها سراغ داريم. انگار نه انگار که او در اين شهر بزرگ پرهياهو زندگي مي کند. گاهي که خسته مي شديم از کار يکهو مي گفت برويم.
مي گفتم کجا؟
- ده... برويم ده.
راه مي افتاديم طرف گلپايگان. چاي درست مي کرد روي آتش و ناهاري آماده مي شد. حالاديگر حسين نيست و ما خسته و غمگين و سردرگم. لابد حالاهم حسين از اين خيابان هاي شلوغ، اتوبان هاي طولاني و پل هاي بزرگ سيماني خسته شده است. يقين به روستا رفته است. به بهشت گمشده اجدادي ما. لابد حالااو در خنکاي حاشيه يي رودخانه يي به سوي کشتزارهاي سبز مي رود. جايي که بتواند در آرامش سبز دشت آرام بگيرد. حتي اگر فردا خانواده و يا دوستانش جايش را خالي ببينند، نبايد گمان کنند که حسين ابراهيمي نيست. حسين مثل هميشه در سفر است، همه مي دانستند که او اهل دشت و دمن بود و در ميان کشتزارهاي سبز در خنکاي رودخانه بهشت اجدادي ما خفته است.
مي گفتم کجا؟
- ده... برويم ده.
راه مي افتاديم طرف گلپايگان. چاي درست مي کرد روي آتش و ناهاري آماده مي شد. حالاديگر حسين نيست و ما خسته و غمگين و سردرگم. لابد حالاهم حسين از اين خيابان هاي شلوغ، اتوبان هاي طولاني و پل هاي بزرگ سيماني خسته شده است. يقين به روستا رفته است. به بهشت گمشده اجدادي ما. لابد حالااو در خنکاي حاشيه يي رودخانه يي به سوي کشتزارهاي سبز مي رود. جايي که بتواند در آرامش سبز دشت آرام بگيرد. حتي اگر فردا خانواده و يا دوستانش جايش را خالي ببينند، نبايد گمان کنند که حسين ابراهيمي نيست. حسين مثل هميشه در سفر است، همه مي دانستند که او اهل دشت و دمن بود و در ميان کشتزارهاي سبز در خنکاي رودخانه بهشت اجدادي ما خفته است.
+  
|
